شنبه هفتم شهریور 1388
آرزوی دل

پلان اول : دیشب دلم گرفته بود .............................................
هوای تهرون رو کرده بودم هوای میدون ونک - هوای سیامک تجلی رفیق مسیر تهران - کرج که با رانندگی ماهرانه اش آرامش راه را برایم فراهم میکرد
هوای حاج ابراهیم دربانیان مدیر کل روابط عمومی سازمان تامین اجتماعی که همیشه محبتش و رفاقتش شامل حال من بود .
به همین حال و هوا بودم که رفتم گرفتم خوابیدم !
پلان دوم : دیشب با دل پر از حسرت و آرزو رفتم خوابیدم خواب دیدم که یک خانمی سفیدپوش آمده بالای سرم و داره نگاهم میکنه و ازم میپرسه میخوای برات شعر بخونم ؟
من هم گفتم آره بخون اون هم برام این نوشته هارو سرود !
میخوام که تصویر تو رو توی خیالم بکشم
اسم ستوده تو رو به روح قلبم بکشم
صداقت چشمهای تو رو با مداد آبی بکشم
وقتی نگاهم میکنی ناز نگات رو بکشم
بزرگی روح تو رو به رنگ صحرا بکشم
قرمزی لاله هاشو با خون قلبم بکشم
گرمی دستهای تو رو رنگهای آتیش بریزم
لبهای پر راز تو رو رنگ شقایق بکشم
بلندی قد تو رو رنگ درخت ها بزنم
وسعت مهربونیتو سفید برفی بکشم
دلم میخواد تا وقت مردنم همش
قشنگی تصویرت رو به روی چشمام بکشم !
تو همین گیر و دار بودم که ساعت کوک زنگ زد ساعت ۷ بود باید بلند میشدم میرفتم دنبال بدبختی !
جمعه ششم شهریور 1388
یادداشتی از هومن شهبندی در حاشیه تحریم نهمین دوسالانه کاریکاتور

این عکس به مطلب زیر خیلی ربط دارد .
از خود می پرسم هنر به دنبال چیست و هنرمند چه چیز را از زندگی می طلبد ؟
لذت ، زیبایی یاکشف ؟کشف راز جهان و راه یافتن به درون آن _چیزی که معما ،آرزو و شکوه انسان در طول قرون بوده _حتی اگر به اندازه ی ذره ای باشد چنان او را به شوق می آورد و دیگران را به شگفتی که دهان ها به تحسین گشوده می گردد و سرها به تعظیم هنرمند فرو افتاده . در انسان هنرمند چیست که او را از دیگران متمایز می کند ؟شاید نبوغ یا به نوعی بتوان گفت نبوغ .او می بیند همان طور که دیگران نگاه می کنند ، او راه های تاریک را می بیند شاید همان طور که برخی و گام در آن برهوت خالی و بی معنا و گنگ می گذارد باز هم شاید همان طور که کسانی دیگر .اما او تارهایی نامرئی را کشف می کند که این دالان ها ی تاریک را به هم بسته اند ، شاید فیلسوفان هم گاه بتوانند به چنین کشفی برسند اما هنرمند و لذت هنر تنها در این نیست ،او این خطوط پیوسته و ظاهرا بی معنا را نه تنها مرتبط می کند و معنادار بلکه نشان می دهد و همین نشان دادن ست که زجر هنرمند آغاز می شود .
در واقع خطوط بی معنا و گنگی که جهان تاریک را به هم پیوسته می سازد رشته هایی نامرئی ست که حالا او به دست گرفته و نگاهشان می کند ، چیزهایی که باید بیان شوند ،به تصویر در آیند یا به صدا و از این جا موسیقی شعر ،نقاشی ، رقص و بسیار بسیار هنرها متولد می شوند . هنرمند یاد می گیرد که چگونه بیان کند .چگونه آن ها را نشان دهد که هم به ذهن خالی و پرسوال مخاطب وارد شود و در آن جا فضایی را از آن خود کند آن قدر که مصرف کننده ی هنر گاه خیال می کند این تکه ای از خودش ست و از طرفی می داند که چگونه زیبا بیان کند .(این بحث که هنر به مخاطب نیاز دارد یا نه بماند برای بعد ) صحبت برسر این ست که او این تارها را به دست گرفته و نشانمان می دهد آن قدر باشکوه که فروغ فرخزاد می گوید من می توانم در برابریک تابلوی پیکاسو سجده کنم و این یعنی کشف شکوه هنر . اما هنرمند خود در جهان چه می کند و چگونه می زید ؟ او انسانی ست مثل دیگران با نیازها و عواطفی یکسان .درک عظمت هنرش گرچه او را سیراب می کند و به ظاهر همین باید کافی باشد اما به شهادت زندگی هنرمندان می توانیم بگوییم که کافی نیست .چرا شاعران ، نویسندگان ، نقاشان و… چنین تنهایند ؟ بله !پاسخ از پیش مهیا ست :آنان چیزی را در دست دارند و می بینند که دیگرا ن ندارند و رنجی هم برای بیانش ندارند .این پاسخ حتی اگر هم صحیح باشد کامل نیست .چرا صادق هدایت خودکشی می کند ؟ (کاری به مسایل روان شناسانه اش ندارم )چرا ادگار آلن پو در آن جامعه ی بی رحم چنان روزگار می گذراند که جنازه اش کنار خیابانی پیدا می شود ؟ چرا پاگانینی ویولن نواز که در اواخر عمرش ویولنش را به مرده شور خانه شهرش می فروشد که مخارج خاک سپاری اش از آن تامین شود و با پول آن می توانند برایش فقط گوری چنان کوچک بخرند که مجبورشوند ایستاده به خاکش بسپرند ؟ چرا سرنوشت موتسارت چنین تلخ است با آن همه قطعه ؟ چرا همسر تولستوی (بعد از این که متوجه نبوغ شوهرش می شود ) او را مجبور می کند که بنویسد و اصرار می کند که کارهای سفارشی قبول کند برای در آمد بیشتر چون می داند که کتاب هایش خوب فروش می رود ؟ می توان آیا رنج تولستوی را درک کرد ؟ از نویسنده های وطنی چرا فروغ چنین غمگین زندگی می کند و مرگش چنان سریع ؟ چرا عشق او چنین غمگنانه شکل ….!! چه بگویم ؟!چه می توان گفت .گناه از کیست ؟ مسلما از آن کس که می داند و چون می داند روال طبیعی زندگی اش را فراموش می کند و چون فراموش می کند دیگران زندگی طبیعی او را فراموش می کنند .دیگران فقط انتظار کشف و خلق از او دارند و اویی که دیگر برای خودش نیست ، گاه این حسرت را بر دل دارد که کاش هرگز گام به این دالان های تاریک با رشته های نامرئی شان نمی گذاشت .اما خودش خوب می داند ،همان لحظه که کاش را می گوید می داند که اگر هزار بارهم بمیرد و زنده شود باز پرسه گرد همان دالان ها خواهد بود . او جواهری چیزی مثل تکه ای از معنای جهان را دردست دارد اما چون پایش در خاک ست این حق اوست و انتظارش که زندگیش چون دیگران باشد .سرشار از لذت های روزمره .این ها چیزهایی ست که او گاه دلش برایشان تنگ می شود و چون به حفره ی تنهایی اطراف خود می نگرد می گوید : “مرا پناه دهید ای زنان ساده ی کامل “و حسرت این زنان ساده ی کامل را می خوردو یا فریادشرا به بغض در ترانه ای زمزمه می کند که وای چه در سرت مانده است جز نوای ماندالین*. همه اینها را گفتم که بگم کاریکاتوریست های ایرانی در غم مردم مظلوم ایران شریک هستند !
ما هم آدمیم ! ما هم حس داریم ! ما هم دلمون برای این آب و خاک میزنه !
هومن شهبندی
پنجشنبه پنجم شهریور 1388
از این وضع موجود خسته شدم
این عکس ربطی به مطلب نوشته شده ام ندارد .
آني كه خير عمومي رادر بر مي گیرد در حالي كه شرهمه جا سايه خود راپهن كرده است از همان آغاز امر محال را بر مي گزيند و با اين منظرمي توان گفت شكست روشنفكر ناگزيراست،او با حضور خود پيشاپيش شكست اش را در مناسبات ديالكتيكي با سلطه اعلام مي كند.او بعنوان اسثتنا در قاعده ظاهر مي شود تا قاعده به ماندگاري خود واقف شود.اين قاعده با پس زدن انكارگرانه زيركانه اما آنرا در معده گشاده خود هضم مي كند و آنراتبديل به قاعده ديگر مي كند.در همين نقطه شكست اين روشنفكرمضاعف مي شود.او باانكار و نفي از يك سو وضع موجود راتثبيت مي كند و از سوي ديگرامكان تغييري را فراهم مي كند كه براي اين حفظ وضع موجود ضروريست.اما اين تغييربه نام او نوشته نمي شود مگر بعد از گذرتاريخي مشخص كه خود اين روشنفكر در عرف عمومي جزيي ازقاعده شده باشد.او بر آن است نوري برتاريكي بپاشاند وجنبه تاريك زندگي را آشكار كند و بسياري از اين روشنگري بيزارند چرا كه سپر آنها را در برابر نارسايي دروني شان را ناكارآمد مي كند .
روشنفكردرتمام سوهاي زندگي حذف مي شود. چه در عرصه عمومي و چه درعرصه خصوصي.او بجاي جستجوي تب آلود منافع فردي مدام گفت و گو ونقد را برمي گزيد.منافعي كه هنوز دال تهي است و قابل ارجاع ملموس نيست .به ديگران بما هو انسان احترام مي گذارد.ديگراني كه در روابط واقعي اين احترام را باز نمي شناسند چون يا در رابطه با منطق سلطه ياتحقير مي كنند و يا تحقير مي شوند.روشنفكر لجوجانه بر حق خود پا نمي فشارد.متساهل و منعطف باقي مي ماند.اما ديگر اين لجاعت رابا خشونت و هياهيو در هم مي آميزند و هيچ معيار اخلاقي جزدستيابي به خواست خود را به رسميت نمي شناسند و به اين دليل از قبل پيروزي را به نام خود سند مي كنند. آنها چون حاضرند ديگران را قرباني دروغ هايشان سازند به طور طبيعي محافظه كاري دیگران را به نفع خود مصادره مي كنند. كساني كه مي دانند از باخت طرف مغلوب نيز بهره خواهند برد و با ايستادن در جاي مناسب از مزاياي باخت يكي و پيروزي آن ديگري بهره مي برند.
به نظر من روح نظریه پردازی و فکر کردن در کشور از بین رفته.وقتی که سعید حجاریان را که ده دقیقه روی پای خود نمی تواند بایستد و نمی تواند حرف بزند فقط به جرم فکر کردن و نوشتن مقاله به اقدام علیه امنیت ملی متهم می کنند یعنی هر حرفی مخالف اقتدارگرایان یعنی مرگ ! یعنی بازداشت ! یعنی اقدام علیه امنیت ! در یک کلام یعنی بازگشت به دوران قرون وسطا
در طی ۲ ماه گذشته هر چه می گذرد، بهت و حیرت بر ما افزوده می شود. بهت و حیرتی که به عنوان نقاطی عطف در تاریخ ایران باقی خواهد ماند... بهت و حیرتی که تا وقتی زنده ایم با ماست... و بهت و حیرتی که امیدوارم سرآغاز زندگی جدیدی برایمان باشد... هر کداممان در این مدت تجربه هایی داشته ایم و آنان که بیشتر در صحنه بوده اند، بی شک تجربه هایی عجیب تر و بیشتر. من هم برای ثبت در تاریخ ، برای آن که بدانم در این ایام چه می گذرانده ام برای آن که تا حدودی حیرت هایم را ثبت کنم موجز می نویسم نه از تمام آن چه در این مدت گذشته که آن بهت و حیرت هایی که تجربه کرده ام.
خدایا خودت مددی کن - هومن شهبندی . بروکسل
دوشنبه دوم شهریور 1388
گزارش دیدار از موزه رنه ماگریت در بلژیک/ هومن شهبندی
امروز با یکی از دوستانم - میترا زارع رفتم موزه زیبای ماگریت در بروکسل ساعت یک بعد از ظهر بود که وارد موزه شدم جای خیلی ها را خالی کردم هادی حیدری . جواد علیزاده و فی الباقی دوستانی که به ماگریت علاقه دارند .
در این موزه بیش از 160 اثار گرانبهای رنه ماگریت نقاش سورالیست بلزیکی به نمایش دایم در امده است . این موزه به درخواست دولت بلزیک برای همیشه در این مکان میماند با دانستن به اینکه عکاسی ممنوع است ولی دلم نیامد خوانندگان پرشین کارتون از این تابلو ها بهره مند نشوند امروز دو گزارش تهیه کردم یکی برای پرشین کارتون و گزارش دیگر برای ماهنامه طنز و کاریکاتور.
این عکسها به طور مخقیانه گرفته شده است ماگریت حلال کنه.
این نمایشگاه در سه طبقه به نمایش آثار او پرداخته است.
در راهروی ورودی پوستر های قاب شده او زینت بخش راهروی ورودی موزه است
طبقه اول از سالهای اخر زندگی ماگریت و بهترین اثار و اخرین تابلویی که به یادکار کذاشته به نمایش درآمده.
طبقه دوم تابلوها مربوط میشه به سالهای جنگ دوم جهانی.
و طبقه سوم کارهای نخست او دست نوشته های او و عکسهای شخصی و خانوادگی او
در این طبقه ماگریت از عشقش georgette مینویسد.
شما را به دیدن عکسهای این موزه دعوت میکنم





