سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388
نامه ای برای هادی حیدری

هادی عزیز سلام
خوبی رفیق ؟ امروز دو روز است که بیکار شدی ! میدانم بی کاری خیلی بد است ! ازش نفرت دارم
امیدوارم بزودی درست بشه ! تصور کن سالن به اون شلوغی الان درش سکوت است . آقایون حتی از میز و صندلی اون ساختمان هم وحشت داشتند ! و کاری کردند که خیلی ها بیکار بشن !
یادم میاد یک روز گفتی بیا اعتماد ملی
آن زمان من گل آقا بودم از عشق دیدن تو و تحریریه اعتماد ملی یک تاکسی دربست گرفتم و آمدم به اعتماد ملی . راننده تاکسی بهم گفت آقا با ۳۰۰ تومن میری تا کریمخان ! تو میخوای ۱۰۰۰ تومن بدی ؟
حالت خوبه ؟ گفتم آقا برو بی خیالش بگاز میخوام برم اعتماد ملی ! گفت اه اه یکی هست کاریکاتور هاش شاهکاره ! اسمش هادی ............... فامیلیش رو حضور ذهن ندارم گفتم حیدری ! گفت آره دمت گرم
یادش بخیر اون ۳۰۰ تومن هم نگرفت گفت برای صفای گل روی هادی حیدری . یادش بخیر
همه سر کارشون بودند تو هم مشغول بودی الان
چکار میکنی ؟ بهت فکر میکنم ! روزهای خیلی سختی به ما میگذرد. روزهایی سیاه و تاریک که هیچ روزنهای در شغل خودمان نمیبینیم. خیلی از ما به این نتیجه رسیدیم که روزنامهنگاری را برای همیشه کنار بگذاریم. و البته همیشه هم بلافاصله این سوال برایمان پیش میآید که خب کجا باید کار کنیم؟ ما تمام ارتباطاتمان، تمام کاری که در این سالها یاد گرفتیم، همین کار بوده. نمیدانم تا کی این روزهای تلخ و سیاه میخواهد برای ما ادامه پیدا کند».
جریان اندیشه های زلال سرزمین فکر ما را آبیاری و سر سبز می کند ، پس چه نیک است سر گذرگاه جریان اندیشه های خویش بنشینیم و از زاویه بالا آن را تماشا کنیم اگر دو ضلع زندگی« امید » و« عمل » باشد زاویه زندگی به لطف خدا همواره « منفرجه » است
بدان که« امید » را باید به منزله مرکزی دانست که کلیه امور بشری مانند دایره پیرامون آن می چرخد و« عمل » همان تلاش های مثبت اوست که او را به مقصد می رساند
اگر چه منطق ضامن سلامت کار یک روزنامه نگار است ولی منبع تغذیه او نیست نان روزانه او را مسائل مهمتر ، که موجب پیشرفت او می شوند تامین می کند . حالا فکرش رو بکن از کار بیکار بشی !
یادش بخیر که تک و توک و گاهگداری مطلبی از من میرفت تو اعتماد ملی ! سخاورز - مولاتیه - محصص هم داشت میرفت تو اعتماد ملی ! روزنامه یک اعتماد بود یک اعتماد ملی !
۶۰ روزه که این اتفاقات در ولایت افتاده روز خوش رو ازم گرفته و دو روز هست بخاطر توقف روزنامه دل و دماغ ندارم . دلم خوش بود شبها در سکوت روزنامه رو میخوندم رفیق این شبگردی و ورق زدن روزنامه یک لیوان چای بود !
میدانم الان عصبی هستی و میز و صندلی ات و فضای تحریریه را میخواهی ! تو تنها نیستی ! خیلی ها عین تو مسئولیت زندگی را دارند و بیکار شدند ! من هم در این غم بزرگ با تو و همکارانت شریک هستم !
به امید روزهای بهتر - رفیق تو هومن شهبندی -بروکسل
18.08.2009
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388
روزنامه اعتماد ملی توقیف شد
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388
نامه ای برای ایران

وطنم سلام
هم اکنون که این نامه را مینویسم ساعت در بروکسل ۱۱.۳۰ شب هست ۱۵ آگوست ۲۰۰۹ بوقت تو میشه ۲ صبح تو الان خوابی
امشب آسمان صاف است و من دارم به ستاره ها نگاه میکنم و من بسیار از تو دور خیلی دور اما قابی که تن زیبای تو درش هست به دیوار اطاقم هست .
روی ماه تو اینجا توی قلب و رگ و جون من نیز هست !
اما تو کجائی ؟
آنجا در قلب تو بلوائی هست داری میسوزی و می سازی!
شنیده ام در این نمایش کور کورانه نقش شهدخت ایرانی که اسیر تاتار ها شده است را بازی میکنی!
عین شاهزاده ها خانم باش و بمان و ستاره باش و بدرخش .
اما در این نمایش صدای ذجه مادران و پدارنی که عزیزانشان از دست رفته اند در آسمان طنین افکن است حواص تو را به آسمان خواهد برد ! برو
اما گاهی نیز یادت نرود که فرزندانت برای غرور و عشق و آزادی برای تو کشته شده اند .
یادت نرود که مادرانی شبها با گریه میخوابند و نمیدانند عزیزانشان برای سر افرازی تو داد زدند
برای آرامش تو آرامش خود را به خطر انداخته اند الان کجا هستند ؟
یادت نرود که ندا و سهراب و سهرابها در یک لحظه سینه شان سوخت از سرب داغ !
یادت نرود که شبها در دل شهرت مردمانی هستند با قلبی آکنده از غم دارند سختی را لمس میکنند !
یادت نرود که خیلی ها هستند در غربت بی خانمانی را تجربه میکنند !
من رنج غربت و حقارت را کشیده ام و دم نزدم !
وطنم در شرایطی که تو زندگی میکنی تنها آرامش و خوشبختی برایت آرزو میکنم
خوشبختی برای تو و برای مردم ستمدیده ات !
خوشبختی آن رفته گری که در اولین ساعتهای صبح برای نظاقت و آرایش تو به خیابان میرود .
خوشبختی آن راننده آژانسی که در جنوبی ترین نقطه تهران شبها به خاطر یک غاز صد تا دنده عوض میکنه !
من زمانی دراز در تنهائی زیسته ام و تو مرا امروز درک میکنی برای اینکه در حال حاضر تو هم تنها داری زیست میکنی ؟
غارتگران دست از آزار تو بر نمیدارند من در غربت از فرط تنهائی در زندگی به روی ریسمانی باریک راه رفته ام ولی لحظه ای از یاد تو دریغ نکرده ام همیشه نگرانت بودم اما اگر بخواهم حقیقت را به تو بگویم متاسفانه گاه اتفاق می افتد که ملت تو جگر گوشه هایت روی زمین استوار بیشتر از بند بازان روی ریسمان نا استوارتر خواهند بود .
ولی مطمئن باش و به من ایمان بیاور که هیچ چیز و هیچکس دیگر در این دنیا نیست که شایسته تو باشد.
برهنگی بیماری عصر ماست !
امشب ستاره ها دارند برایم میرقصند شب معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ بدهد تا تو آن چه را که داری در لحظه ای تلخ سپری میکنی تمام شود .
فرزندانت کشته شده اند و آرام در دل تو خوابیده اند و خانواده هایشان دارند پر پر میزنند !
وطنم ! مادرم !
آرامش برایت آرزم میکنم
دوستت دارم




