تبليغاتX
روزگار ناخوش هومن آقا

چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388

کاشکی همه مثل تو بودند عزیز دل برادر

 

چهارشنبه 21 مرداد1388 ساعت: 11:33 توسط:زیون
هومن شهبندی عزیز!
من از طنز و کاریکاتوریهای قدیمی هستم، یعنی تقریبا از شماره 30،
خدا می داند وقتی شنیدم 2 سالانه تحریم شده و امضای تمام کسانی را که دوستشان داشتم دیدم، خوشحال شدم.
کاریکاتوریستها یک مظلومیت و ظرافت خاصی دارند که دوست داشتنی ترشان می کند. همیشه هم در حد توان با کارهای خودشان ادای دین و وظیفه کرده اند و اکنون این بهترین اقدام ممکن بود. من تا به حال حتی 1 کلمه نشنیده ام که کسی از این حرکت گلایه کند، بلکه همه حمایت کرده اند.
من شخصا دست تک تک این هنرمندان را می بوسم.
دست شما هم درد کند، من همه زحمات شما را به یاد می آورم از معرفی فولون به ما ایرانیان گرفته تا مصاحبه ها و تلاشها . .

زنده باشی
 وب سایت   پست الکترونیک

نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 11:58 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388

تحریم دوسالانه کاریکاتور نهم از زوایای مختلف/ یادداشتی از هومن شهبندی

 

 

تصمیم نداشتم بنویسم ! من کاریکاتوریست حرفه ای نیستم ! موقعی که کاریکاتورهایم در ماهنامه طنزو کاریکاتور چاپ  میشد اکثر کاریکاتوریستهای مطرح امروزی خواننده این ماهنامه بودند !!  از بد حادثه و گرفتاریهای روزگار در غربت یواش یواش از دنیای کاریکاتور دور شدم ! ولی دلم ! روحم ! نفسم ! برای کاریکاتور ایران می طپید و الان که این پست را مینویسم صدای ضربانش رو که کمی هم تند شده می شنوم !

سالهاست سعی کردم برای کاریکاتور ایران تلاش کنم  کاریکاتور ایران را به فولون معرفی کردم ! به فیلیپ گولوک - به مولاتیه !  ( روز اول تا گفتم ایرانی هستم گفت مگر ایران کاریکاتوریست داره ؟ )  مگر شما کاریکاتور میشناسید ؟

صبوری به خرج دادم - دم نزدم - گلایه ام را قورت دادم - و حرفی نزدم تا روزی که او را با سلام و صلوات به  ایران آوردم  که  امین مویدی و مسعود شجائی طباطبائی از مکافاتش با خبر هستند که سه تائیمون چه فشاری رویمون بود که نیم وجب آقا را آوردیمش ایران !  یک شب قبل از رسیدن آقا هواپیما رو از دست داده بود و من و امین و مسعود عین خل ها تو مهر آباد منتظرش بودیم ! بالاخره آمد ! فکر نمیکرد با این ابهت برگذار بشه ! هر کداممان به اندازه حرفه ای بودن خودمان دست در دست هم دادیم تا دوسالانه را کنیم آباد !! در آن زمان همه فقط به دوسالانه فکر میکردیم من حتی انقدر درگیر مولاتیه بودم و ترجمه برای او که به کل یادم رفته بود که یک طفلی دارم ۷ ماهه بدنیا آمده و ۶۲۰۰ کیلو متر آنورتر در دستگاه هست و مادرش زبان بلد نیست و به فرانسه تسلط نداره !  همه اینها عشق بود ! خواستن بود ! و توانستن !

من هم جزوی از کاریکاتور ایران این حق را دارم که بگویم الان موقع برگزاری چنین رویداد بزرگی نیست !

اگر روزی به خودمان میبالیدیم که برای فلسطین و غزه نمایشگاه گذاشتیم  امروز هم باید غمخوار بود ! 

اگر میگویم الان وفتش نیست  برای برگذاری این رویداد مهم ! باید در کنار ملت بود . بیانیه ای که امضا شده نه بخاطر اینکه با دوسالانه کاریکاتور مخالفیم ! نه اصلا !!!

دلیلش این است که بگوئیم ما هم در  غم این کشتار وحشیانه شریک هستیم و آن را محکوم میکنیم !

بیائید با هم فکر کنیم  و  جوابی برای این سوالهای من پیدا کنیم  !

اگر سوالها پاسخ داشت  من خودم با شهامت داد میزنم که من  اشتباه کردم .

اگر میگویم من هم امضا کردم بیانیه را شبها با هق هق گریه میخوابم  و با کابوس کل کل میکنم !

میتوانیم در آینده دوسالانه را برگزار کنیم با دقت بیشتر با روحیه ای دگر با افکاری آزاد و با آرامش بیشتر

دوستان من .  عزیزان من  .

 شما ها ولی نعمت ایران هستید

                                                                        دلم میخواد بشینم زار زار گریه کنم ......

که برای خنداندن مردم     

                    خودمون داریم خون گریه میکنیم !

سوالهای من این ها هستند :

عزا داریم  - - سرمایه های ملی مردمی ما در زندانها هستند !

کشته دادیم !

این شهیدان که هستند ؟     ..........................

چند نفرند ؟ .........................

نامشان چیست ؟ ........................

قبرشان کجاست ؟ ...........................

چه زمانی شهید شده اند ؟ ..........................

چه زمانی مجلس ترحیم برایشان برگذار شد ؟ .....................

آیا خانواده هایشان توانستند مویه کنند ؟ ........................

متاسفانه من هنوز جوابی نیافتم !   اگر شما جوابی داشتید برایم کامنت بگذارید !!!

 

ارادتمند  هومن شهبندی - بروکسل

 

 

 

نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 0:13 |  لینک ثابت   • 

جمعه شانزدهم مرداد 1388

صندلی شماره 34

 

 

                                               

      در قطار هستم بسوی لندن

بعد مدتها این سفر یک روزه برای روحیه ام خیلی خوب  بود خصوصا که در روزهای گذشته مشغله فکری زیاد داشتم !

ساعت ۱۱ بیست دقیقه  ۶ آگوست ۲۰۰۹ - ایستگاه مرکزی بروکسل (  GARE DU MIDI  )

مسافران دارن یواش یواش میان بسوی  واگن ها شون همه چیز روی نظم و همه چیز مرتب و سر جاش ! سر هر واگن یک خانم خوشگل انگلیسی که به فرانسه هم صحبت میکنند با لباس فرم یورو استار ایستادند و لیستی در دست دارند که نام مسافرهائی که صندلی به نامشون رزرو شده !  من واگن شماره ۵  هستم میبینم داره با نزدیک شدن من به او لیست را مرور میکنه و من را از دور نگاه میکنه تا رسیدم

گفت = MR SHAHBANDI    گفتم  خودم هستم  یک چشمک مهمانم کرد و سوار شدم .

داخل قطار زیبای یورو استار خنک  موسیقی متن گلادیاتورها در فظای قطار حکم فرماست. شماره صندلی من  ۳۴ است  با خیال راحت آمدم  بدون  بدو بدو ! بدون اینکه از این بگذرم  از اون بگذرم صندلی ام منتظر من بود  ! روی میز کوچک که به صندلی جلوئی وصل است یک بطری کوچک کوکا کولا  و یک بسته کوچکی  پسته شام  گذاشته بودند !

آقا ببخشید این اتوبوس قزوین کجاست آشیانه اش ؟  مردک انگار  ۵ روز بود حموم نرفته بود ! موهای شوریده و پوریده ! ریش نتراشیده ! سبیلهائی از حجم زیاد دود سیگار زرد شده  ونصفی از ناخنهایش زرد شده بود !

گفت : ۱۰۰ قدم  آنورتر درست بیست تا اتوبوس دیگه برو !

از لابلای مردم و توی اون شلوغی که سگ صاحبش را نمی شناخت خودم رو رسوندم  به اتوبوسی که  رنگش خاکستری بود  !  پشتش نوشته بود داداش مرگ من یواش !  خنده ام میگیرد! نمیدانم این جمله  از قول راننده است که داره به کسی میگه ! یا پیامی است برای راننده پشتی  !!!

وارد میشم داخل اتوبوس صدای بلند صلوات میاد  صبر میکنم تا صلوات تموم بشه  ! دیدم دومیش را بدون اینکه کسی اعلام کنه رفتند  و چون خواستم همرنگ جماعت بشم من هم سومیش را باجماعت گفتم !

راننده داشت با موبایلش حرف میزد ! مودبانه و با صبوری صبر میکنم تا حرفش تموم شه !  گفتم آقا این  اتوبوس میره قزوین  ؟

گفت نه بغلی است !!!!!   گفتم خدا عمرت بده ! سه  تا صلوات  پیاده شدیم !  خندید و گفت شانس آوردی زود اومدی  یکذره دیرتر اومده بودی شاگرد قبل از حرکت سوره آیه الکرسی رو میخونه !!

میام تو اتوبوس بغلی تقریبا اتوبوس ۵۰٪ آن پر شده    گرم ! عین  جهنم ! بوی عرق تن !  شماره صندلی ام  ۳۴ است  میرم میبینم یکی نشسته ! باکمال ادب میگم  سلام آقا  این صندلی شماره اش دست من است و فکر کنم اشتباهی رخ داده ! طرف با یک قیافه حق به جانب میگه  نه داداش صندلی واسه من صادر شده ! یک نگاه به صندلی میندازم ! شک میکنم  میگم شاید اشتباه دیدم  ۴۳ است !!!

میبینم نه درست ۳۴ است به طرف میگم داداش اگه میشه یک نگاه بنداز به بیلیطت شاید اشتباهی رخ داده !!

طرف خیلی خونسردانه بیلیطش را در میاره نوشته بود ۳۴ !!! میگه راحت شدی برو بگذار باد بیاد !!

مبرم سراغ راننده میگم  آقا  داستان اینه ! راننده میگه عیب نداره تا خود قزوین  کنار من بشین ! تازگی ها هم یک MP3  توپ نصب کردم  معین دوست داری  یا آقاسی ؟

ناظری یا مهستی ؟

میخندم میگم  آهنگران نداری  ؟   میگه تو اون روحش سگ بشاشه !!

قطار به سرعت داره میره لندن شهری که دائی جان ناپلئون میگفت  کار کار این انگلیسیهاست !!

سرعت زیاد بدون اینکه صدائی از قطار بشنوی داره میره بغل دستی از شانس گند من داره با موبایلش حرف میزنه ول کن هم نیست !!

محمد آل محمد صلوات  از کرج تا قزوین  ۲ ساعت بیشتر راه نیست !  راننده اهل رشت است  آدم با صفایی است قبل از حرکت یک چای ریخت توی یک استکان تقریبا خیلی کثیف و چرک! گفت بخور روشن میشی !

 اتوبوس راه میفته !  

زیر اعماق دریای مانش هستم  همه نشستن دارن یا روزنامه و کتاب میخونند  صفحه دیجیتالی قطار داره  از طریق ماهواره نزدیک شدن به تونل زیر دریای مانش را نشون میده ! معجزه قرن ! میری زیر زیر دریا !  ۱۹ دقیقه دریای مانش را رد میکنه  !  و میرسه به خاک انگلستان  کشور بر عکس !

همه چیز بر عکس و اونوری !  ۲۰ سال پیش اومده بودم لندن  دیدار ی داشتم با هادی خرسندی این دفعه برادر عزیزش کمال را دیدم  جائی بودم که وارد جزئیاتش نمی شوم ولی آقای حمیدی زحمت بسیاری برایم کشید و فراموش نخواهم کرد .

ساعت ۴ رسیدم قزوین  تو ترمینال  محسن منتظرم هست  میگه خوشحالم اومدی ! سوار ماشین رنوی مدل قدیمیش میشیم میریم خونش ! قرار بود که برای گزارش برم قزوین  !!

ساعت ۴ بعد ظهر در بخش فارسی بی بی سی قرار دارم دم در منتظر میمانم مهبد میاد دنبالم  با تشریفات کامل میرم بالا ! عجب جای با کلاسی  تمیز و مرتب همه خوشگل چه دختر و  چه پسرهاش

گرمی و باصفا بودن بخش قارسی بی بی سی  منو یاد محل کارم در تحریریه شبکه خبر مینداخت  فرقی  این تحریریه با اون تحریریه نداشت  همه سرشون به کارشون بود و همه در حال انجام وظیفه خود !

نیم ساعت میمونم  مهبد لطف میکنه و میگه هومن یک نریشن برامون بخون ! مهبد و علیرضا  میدانستند که من در شبکه خبر گویندگی هم میکردم  این کار را برایشون با کمال میل انجام دادم

  که قراره فردا ساعت ۴ بعد از ظهر بوقت لندن پخش بشه !! ( wow صدایم از بی بی سی فارسی پخش میشه !! ).  

با مترو خودم رو به یکی از ایستگاه های مترو نزدیک بی بی سی میرسونم  میام طرف ایستگاه یورو استار

ساعت هفت و نیم و قطار حرکت میکنه !

لندن بارون میاد ! لندن ّهمیشه  بارونی  ! لندن همیشه مه !

بارونهاش هم عین کشورشون با دنیا فرق میکنه ! زیر بارون کمی قدم میزنم ! قدم زدن زیر بارون رو دوست دارم و آرامش بهم میده !

آقا سلام من هومن شهبندی هستم از تهران آمدم دیشب رسیدم آقای حسینی هستند ؟ برای مصاحبه آمدم !

 ایشون دیشب کشور را به مقصد نامعلومی ترک کردند !  من ۲ روز پیش باهاشون صحبت کردم !!

خب دیگه بالام جان من چکار کنم ؟ رفت دیگه ! میگم باشه دستتون درد نکنه همون روز بر میگردم به بسوی خونه ! با اعصابی خراب ! این همه تلاش برای یک مصاحبه با یک آدم غیر مسئول !!

خانمها آقایان تا لحظاتی دیگر به بروکسل میرسیم ! از اینکه یورو استار را برای سفر انتخاب کردید از شما ممنون هستیم !!

ماهها میگذرد و من هنوز فکر اون سفر سخت به قزوین را فراموش نکردم !

الو

سلام مخلصم ! خوبین ؟ 

کجا ؟قزوین !!

با اتوبوس نه !! فرودگاه نداره ؟ ...................................................

الان دارم این نت را مینویسم لندن خیلی بهم خوش گذشت  دوستان را بعد از سالها دیدم برای باربد یک اتوبوس معروف انگلیسی هدیه  خریدم !

فریدون فروغی داره میخونه و من کمی خسته !!

                                                          رادیو فردا به دوستان خود بگوئید !

            شبها رادیو فردا آهنگهای ملایمی میگذارد ! و آدم ذهنش میره به زمانی که فکری نداشت !

دغدغه نداشت ! وبلاگ نداشت  ! و دلش نمی خواست معلمی را که در قزوین داره تدریس میکنه ببینه و باهاش بشینه حرف بزنه !

بیشتر از هر زمان دلم میخواهد حرف بزنم !

                                  فرق نمیکنه یا تو سعادت آباد   یا در   قزوین 

                                                               صفحه دیگری از کتاب از قلهک تا بروکسل

 

 

 

نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 0:59 |  لینک ثابت   •