سه شنبه دوازدهم آذر 1387
راز
در چشمهای غمزده ات رازی نهفته است
که حتی از اعماق دریا عمیق تر است
در عمیق ترین جای قلبت صفا و عشق را جویا هستم
ای بزرگ هستی
ای سردمدار عشق
ای نارنین ای دوستدار صلح و صفا و راستی
توئی توئی باغ دلگشای این دل خزان زده.
یکشنبه دهم آذر 1387
مطلبی برای تو !
طرفهای غروب بود رفتم به دیدارش گقتم دلم میخواست ببینمت اگه نمی دیدمت دلم میگرفت با هم گریه کردیم . هر کداممان به یک ور نگاه میکردیم که اشگهای هم رو نبینیم سکوت حاکم بود !
به او گفتم دلم نمی خواهد از تو جدا شوم ! ولی هم تو باید بروی و هم من !
تمام شب بیدار بودم به او به خودم به همه چی فکر میکردم اتوبوس تمام شب را می رفت بیرحمانه من را از بهترین کسم ( وطنم ) دور می ساخت !
برایش آ هنگ معین را گذاشته بودم بهش گفتم با این ترانه آروم میگیرم ! با هم گوش کردیم . دلم نمی خواست از کنارش دور شوم ! ولی باید می رفتم !
برگرفته از کتاب از قلهک تا بروکسل ( نویسنده خودم ).

