تبليغاتX
روزگار ناخوش هومن آقا

چهارشنبه ششم آذر 1387

بالاخره باد بزنم یا نزنم ؟

 

زدی    بدجوری هم زدی داداش 

 جوری زدی که سالها از آتیشش هم منو سوزوندی و هم یک بیگناه رو  !

گاهی اوقات فکر میکنم که بعضی وقتها خیلی ابله میشیم که سرخودانه خودمون می بریم و خودمون می دوزیم و تصمیم میگیریم !  بی گناه ها می سوزند این وسط !  من سوختم . تو سوختی . او سوخت. ما سوختیم . شما سوختید . آنها سوختند !    همه با هم سوختیم  گر    گرفتیم  و ـ ای ـ  وای!  

کاشکی می شد به عقب برگشت و دوباره  !  اصلا گور بابای  کباب و منقل و باد بزن و ذغال و کوفت و مرگ !

                                                                  برگرفته از کتاب از قلهک تا بروکسل ( نویسنده خودم ) 

نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 22:6 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پنجم آذر 1387

بدون شرح ! کاری از مسعود شجاعی طباطبایی

نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 15:15 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پنجم آذر 1387

داستان دو مجسمه

 

 Ottawa_bad place


توي يه پارك در سيدني استراليا دو مجسمه بودند يك زن و يك مرد. اين دو مجسمه سالهاي سال دقيقا روبه‌روي همديگر با فاصله كمي ايستاده بودند و توي چشماي هم نگاه ميكردند و لبخند ميزدند. يه روز صبح­ خيلي زود يه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ايستاد و گفت:" از آن جهت كه شما مجسمه‌هاي خوب و مفيدي بوديد و به مردم شادي بخشيده‌ايد، من بزرگترين آرزوي شما را كه همانا زندگي كردن و زنده بودن مانند انسانهاست براي شما بر آورده ميكنم. شما 30 دقيقه فرصت داريد تا هر كاري كه مايل هستيد انجام بدهيد." و با تموم شدن جمله‌اش دو تا مجسمه رو تبديل به انسان واقعي كرد: يك زن و يك مرد.
دو مجسمه به هم لبخندي زدند و به سمت درختاني و بوته‌هايي كه در نزديكي اونا بود دويدند در حالی كه تعدادي كبوتر پشت اون درختها بودند، پشت بوته‌ها رفتند. فرشته هر گاه صداي خنده‌هاي اون مجسمه‌ها رو ميشنيد لبخندي از روي رضايت ميزد. بوته‌ها آروم حرکت ميكردند و خم و راست ميشدند و صداي شكسته شدن شاخه‌هاي كوچيك به گوش ميرسيد. بعد از 15 دقيقه مجسمه‌ها از پشت بوته‌ها بيرون اومدند در حالیکه نگاههاشون نشون ميداد كاملا راضي شدن و به مراد دلشون رسيدن.
فرشته كه گيج شده بود به ساعتش يه نگاهي كرد و از مجسمه‌ها پرسيد:" شما هنوز 15 دقيقه از وقتتون باقي مونده، دوست نداريد ادامه بدهيد؟" مجسمه مرد با نگاه شيطنت‌آميزي به مجسمه زن نگاه كرد و گفت:" ميخواي يه بار ديگه اين كار رو انجام بديم؟" مجسمه زن با لبخندي جواب داد:" باشه. ولي اين بار تو كبوتر رو نگه دار و من مي رينم روي سرش."

 


 




نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 14:33 |  لینک ثابت   •