تبليغاتX
روزگار ناخوش هومن آقا

سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387

ميکي ماوس هشتاد ساله شد

 

میکی تولدت مبارک


 

80 سال پيش در روز 18 نوامبر سال 1928 ميلادي تماشاگران نيويورکي کولوني تئاتر شهر نيويورک ميکي ماوس ، موش کوچک و بازيگوش را در فيلم کارتون «کشتي بخار ويلي» مورد تشويق قرار دادند.

شخصيت ميکي ماوس پيش از اين تاريخ توسط والت ديسني خلق شده بود اما روز 18 نوامبر سال 1928 ميلادي که مردم براي نخستين بار با تصوير و شخصيتش آشنا شدند ، در واقع به تاريخ تولد ميکي ماوس تبديل گرديد.

اين موش کوچک در ابتدا توسط والت ديسني ، مورتيمر ناميده شده بود اما با اصرار همسر والت نامش به ميکي تغيير يافت.

اين نخستين فيلم ميکي و نخستين فيلم ناطق کارتون بود.به زودي ميکي به يک چهره برجسته سينما تبديل مي شود.

ميکي از روزي که توسط والت خلق شد چندين بار تغيير شکل داد و لباس هايش تغيير کردند تا سرانجام به ميکي ماوس امروزي که ما مي شناسيم تبديل گرديد.

والت کارتون هاي بيشتري از ميکي را در معرض نمايش قرارداد و ميکي يک چهره آشنا براي همگان شد.

موش کوچک شخصيت يک قهرمان شجاع را يافت و بازيگوشي روزهاي تولدش را کنار گذاشت.

به اين ترتيب ، در روز 18 نوامبر سال 1928 ميلادي تماشاگران کولوني تئاتر شهر نيويورک ، ميکي ماوس ، موش سياه کوچک و بازيگوش را در فيلم کارتون ناطق «کشتي بخار ويلي» مورد تشويق قرار دادند.

اين روز به تاريخ تولد ميکي ماوس تبديل گرديد.

ماجراهاي ميکي در سراسر جهان معروفيت دارند.باگذشت 80 سال از تولد ميکي ماوس هنوز هيچ شخصيت کارتوني نتوانسته جاي او را بگيرد.
نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 20:20 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387

لحظه های جذاب با فیروز کریمی ( نقل از سایت tebyan.com ).

 

فیروز کریمی یکی از مربیانی است که شاید خیلی ها منتظر واکنش های وی پس از نتایج تیم هایش در مسابقات داخلی و بین المللی هستند، مصاحبه هایی جذاب که با کلام طنز آمیز این مربی همراه است.

به همین جهت تصمیم گرفتم تا بخشی از تصاویر فیروز کریمی در کنار زمین را در اختیار شما قرار دهیم تا شما هم متوجه حرکات کریمی در کنار زمین فوتبال باشید.

  • فیروز کریمی  فیروز کریمی فیروز کریمی فیروز کریمی فیروز کریمی و حرکات جالب
     
  • فیروز کریمی  فیروز کریمی فیروز کریمی فیروز کریمی فیروز کریمی فیروز کریمی
     
  •  فیروز کریمی فیروز کریمی فیروز کریمی فیروز کریمی سرمربی صبای قمفیروز کریمی  
  •  
    فیروز کریمی فیروز کریمی فیروز کریمی فیروز کریمی فیروز کریمی فیروز کریمی
  •  فیروز کریمی فیروز کریمی فیروز کریمی فیروز کریمی فیروز کریمی
     

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 18:14 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387

قسمتی از پیش گفتار کتاب از قلهک تا بروکسل

 

 

دلم برای کوچه های تهران تنگ است .

 برای گربه هائی که تو خیابان ها ول اند و شبی هزارتاشان آجر تو سرشون میخوره !  

برای مرده هامان که درون سینه کش بی در و پیکر بهشت زهرا  خوابیده اند .

دلم برای مریم خانم تنگ شده که قسمش    (  خدا سر شاهده   )  بود .

دلم برای خاله فرزانه و سیفون توالتشون تنگ شده !!

دلم برای یک تکه نون بربری با یک لیوان چای شیرین  تنگ شده !

دلم برای میدون تجریش و خیابون نیاوران تنگ شده !

دلم برای خودم تنگ شده !  که مدتهاست تنهام ! و حالم از هرچی تنهائی بهم میخوره  !

                                                   قسمتی از پیش گفتار کتاب از قلهک تا بروکسل

                                                              به قلم   هومن شهبندی  ( خودم ) !

نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 17:53 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم آبان 1387

کتاب سرنوشت من

 

 از قلهک تا بروکسل

 

 

نام کتابی است که مدتهاست تصمیم دارم او را بنویسم

از روزهای خوشیم . نا خوشیم .    خنده هام . گریه هام .   سفرهام به دور دنیا .   عقرب زدنم در استرالیا .  دوران کودکیم  .  عاشق شدنم در ۶ سالگیم .  کتک خوردن هایم از بابام .  زندانی شدنم در فرودگاه فیلیپین .  آشنائی با همسرم .  دیدار  با کوفی عنان در بروکسل . و .......................

کلی خاطرات تلخ و شیرین ! 

این کتاب توسط انتشارات هدایت در برلین ( عباس معروفی ) نازنین قرار است منتشر شود .

نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 20:59 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم آبان 1387

سلامتی

 این داستان را باید به زبون جاهلی بخوانید اگه نتونستید یک زنگ بمن بزنید براتون بخونم !

 

سلامتیِ درخت!
 نه به خاطرِ ميوه‌ ش،
 به خاطرِ سايه‌ش.
   
به سلامتیِ ديوار!
 نه به خاطرِ بلنديش،
 واسه اين‌که هيچ ‌وقت پشتِ آدم رو
 خالی نمي‌کنه.
  
به سلامتیِ دريا!
 نه به خاطرِ بزرگيش، 
واسه يک‌رنگيش.
  
به سلامتیِ سايه! 
که هيچ‌وقت آدم رو تنها
 نمي‌ذاره.
  
به سلامتیِ پرچم ايران! 
که
  سه‌رنگه.

 تخم‌مرغ! 
که دورنگه.
 رفيق!
 که يه‌رنگه.
  
به سلامتیِ همه اونايی
  که
 دوسشون داريم و نمي‌دونن، 
دوسمون دارن و نمي‌دونيم.
  
به سلامتیِ نهنگ! 
که گنده‌لات درياست.
  
به سلامتیِ ز نجير!
  نه به خاطر اين‌که درازه،
 به خاطر اين‌که به هم پيوستس.
   
به سلامتیِ خيار!
 نه به خاطر «خ»ش،
 فقط به خاطر «يار»ش.
  
به سلامتیِ شلغم!
 نه به خاطر «شل»ش، 
به خاطر
  «غم»ش.
   
به سلامتیِ کرم خاکی!
 نه به خاطر کرم‌بودنش،
 به خاطر خاکی‌بودنش
  
به سلامتیِ پل عابر پياده!
 که هم مرد از روش رد مي‌شن هم
 نامرد
  
به سلامتيِ  برف!
 که هم روش سفيده هم توش.
  
به سلامتيِ رودخونه که سنگای بزرگش هوای سنگای
 کوچيکو داره
 
  
می‌خوريم به سلامتيِ گاو که نمي‌گه من، 
مي‌گه ما.
 
به سلامتيِ دريا!
  که ماهی گنديده‌هاشو دور
 نمی‌ريزه.
  
می‌خورم به سلامتیِ اون
  که
 هميشه راستشو مي‌گه.
  
به سلامتیِ سنگ بزرگ دريا!
 که سنگای ديگه رو می‌گيره دورش.
  
به سلامتیِ بيل!
 که هرچه ‌قدر بره تو خاک،
 بازم برّاق‌تر می‌شه.
  
 به سلامتیِ دريا! 
که قربونياشو پس مي‌آره.
  
به سلامتیِ تابلوی ورود ممنوع! 
که يه‌تنه يه اتوبان رو حريفه.
  
به سلامتیِ عقرب! 
که به خواری تن
  نمی‌ده
 
(عرض شود که عقرب وقتی تو آتیش
 می‌ره و دورش همش آتيشه با نيشش
 خودش مي‌کُشه که کسی ناله‌هاشو
 نشنوه) 
  
به سلامتیِ سرنوشت!
 که نمي‌شه اونو از "سر" نوشت.
   
به سلامتیِ سيم خاردار!
 که پشت و رو نداره
نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 16:36 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و چهارم آبان 1387

سید ابراهیم نبوی تولدت مبارک

 

 

چند ماه پیش در ایستگاه قطار  gare du midi    رد میشدم یکهو  دیدم   ابراهیم نبوی از کنارم گذشت

خلاصه بعد از مدتها دنبال ابراهیم نبوی گشتن بالاخره پیدایش کردم .

یک شب شانس اینو داشتم که میزبان نبوی و نیک آهنگ بودم  شب خیلی قشنگی بود خیلی حال کردیم و خندیدیم   

 دوستی با نبوی یک انگیزه است  در کنارش که باشی از حرفهاش لذت میبری !  پشت سر کسی حرف نمی زنه ! غیبت تو مرامش نیست ! همیشه + بوده

چند ماه پیش  قلبش کمی درد گرفته بود با هم رفتیم بیمارستان تا اون موقع نمی دانستم انقدر دوستش دارم .    دلم براش شور میزد  بخاطر او یک روز بیمارستان رو گذاشتم رو سرم چون قرار بود مرخص بشه ولی یک دکتر ایکبیری گیر داده بود باید ۳ روز دیگه بمونه !     ۳ روز که نموند هیچی همون روز مرخص شد !  

به نظر من  سید ابراهیم نبوی سرمایه ملی ایرانمون هست !  او در دل غربت به طنز ایران فکر میکنه

برای طنز ایران دلش دوم دام میزنه !

نبوی نازنین تولدت مبارک  نیم قرن اومدی  یک ۵۰ سال دیگه طنز فارسی بتو احتیاج داره .

                                                                     همیشه دوستارت     هومن  و باربد شهبندی

 

نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 23:33 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و چهارم آبان 1387

نیک آهنگ از نبوی مینویسد

تابستان ۱۳۷۰ بود که ديدمش. در گل​آقا... کلی انرژی داشت. فهميد شيرازی هستم و يک بند جوک شيرازی گفت...

مرا از دست پيران استعدادکش گل​آقا نجات داد.

---

متخصص سرکار گذاشتن است. وای به روزگارت اگر باور کنی تا آخرش پای حرفش ايستاده...حتی خودش هم خوشبختانه باورش نمی​شود! می​دانی تا حالا چند بار خودش را تهديد کرده که ديگر ننويسد؟ می​دانی تا حالا چند بار قول داده نوشتن را کنار بگذارد؟

طناز بزرگ روزگار ما، خودش کاراکتر اصلی داستان خودش است. اگر هم نباشد، می​دانی موقع نوشتن داشته خودش را نگاه می​کرده...باور نمی کنی؟ کتابهايش را بخوان! وقتی کتاب دشمنان جامعه سالم را می خواندم، تنها يک قيافه توی ذهنم می​آمد! وقتی دست​نوشته​هایش را می خواندم، داستان​های کوتاهش را...بوی تمشک وحشی...گمانم نمی​کنم انرا خوانده باشی...

---

داور، داور است. اینکه بخواهی او را یک قهرمان بدانی یا چیزی فرا انسانی، اشتباه کرده​ای. داور منبع انرژی است. پر از حرارت. فقط باید مراقب فاصله​ات باشی! نزدیک بشوی، سوخته​ای!

---

داور ساکن نیست. سیال است. از او می​توانی تغییر فرم بیاموزی، تا وقتی تغییر فرم عادت ثابتش نشده...

---

در عمر حرفه​ای​ام کمتر موجود خلاقی مثل نبوی دیده​ام. کمتر موجودی که بداند هوشش بارها بیشتر از کسانی است که برایشان قلم زده.

---

داور، تولدت مبارک

 

نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 23:13 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387

یادی از بزرگان

 

 

 

 

 

محمدعلی بنی اسدی

 

 

 

نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 21:17 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387

وقتی که میگم طنز و کاریکاتور مرحم درده !

 

 

دو ـ سه روزی هست که سر مسئله ای  کمی اعصابم بهم ریخته ! بحدی که تقریبا سه شب هست که نخوابیدم !

حالا اون مهم نیست که نخوابیدم  مهم این هست که یک مقوله بسته نشده را از اعماق دلم کشیده شده بیرون و باید برای همیشه تمومش کنم !  چگونه نمی دانم  ؟  پرونده ای که بر خلاف میل باطنیم

آن را بستند!!!!  ولی همیشه یادش ! داستانش ! روزگارش همراهم بوده !   

همه اینها رو گفتم که برسم به این موضوع  ساعت شش صبح داشتم فکر میکردم اگه تهرون بودم با این همه فکر و خیال زنگ میزدم به دوست عزیزم  جواد علیزاده  و میرفتم پیشش و هوائی عوض میکردم !

ساعت ۹ صبح در صندوق پستی و باز کردم و دیدم  پاکت مجله طنز و کاریکاتور اومده !

مرسی علیزاده مهربان ـ در سخترین شرایط روحیم هم در کنارم هستی !  خدا از بزرگی کمت نکنه !

نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 14:58 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387

» درسی زيبا از ادیسون

 

 

ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد...
این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.

در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...
پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!!
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!!
من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!!!!!
چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!
پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد...!
در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!!
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.

 

نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 7:33 |  لینک ثابت   •