تبليغاتX
روزگار ناخوش هومن آقا

سه شنبه چهاردهم آبان 1387

لطف و محبت دوستان عزیزم در پرشین کارتون شامل حال من شد


 

www.persiancartoon.com


ایستگاه زمانه ...... ( 14 آبان ماه تولدهومن شهبندی مبارک)
1387-08-14


14آبان ماه  1347– تولد هومن شهبندی در تهران
پرشین کارتون- کیوان زرگری/ سرویس ایران
عقربه های ساعت به سرعت در حرکتند، روزها ، ماها ، سالها و قرنها می گذرد و در این بین اتفاقات زیادی روی می دهد. ایستگاه زمانه عنوان صفحه ای است برای ثبت وماندگاری روزهایی همچون تاریخ تولد هنرمندان کاریکاتوریست و یا رویدادهای مهمی که در دفتر تاریخ کاریکاتور این مملکت ثبت شده و بسیاری از ما از آن بی خبر یا آن را به فراموشی سپرده ایم. در ارائه بهتر این بخش از هنرمندان کاریکاتوریست و ... کمک می خواهیم تا عکس ،تاریخ دقیق تولد یا مطالبشان را از ما دریغ نکنند و به ماندگاری این رویدادها کمک کنند. این صفحه همزمان با سالروز هر واقعه به دیدگانتان تقدیم خواهد شد.
 و اما امروز14 آبانماه 1387سالروز تولد دوست و همکارعزیزمان هومن شهبندی است.
هومن عزیز هم از جمله عاشقان کاریکاتور است که سال های زیادی را دور از ایران بود. به عشق کشورش بازگشت اما فشارهای زیاد در ایران باعث مهاجرت او شد. او در بلژیک، دلش همواره با ایران است و کاریکاتور ایران.
پرشین کارتون تولد هومن را به وی و خانواده محترمش تبریک و برای وی سلامتی و پیشرفت های بیشتر در فعالیتهای وی آرزو می کند.
شما دوستان و دوستداران هومن شهبندی هم می توانیدبا گذاشتن کامنت تولدش را به وی تبریک بگوئید.
یادداشت کوتاهی از هومن شهبندی را با هم می خوانیم
.
40سال پیش در بیمارستان  کیلینیک تهران  ساعت ۴ صبح بدنیا آمدم  و همه بیمارستان را روی سرم گذاشتم. 
طوری که فردا صبح کسی جواب سلام مادرم را نداد برای اینکه همه از خواب  بی خواب شده بودند !
از کودکی با قلم دوست بودم طوری که تمام در و دیوار خونمون را خط خطی میکردم  و الان از همان علاقه خط خطی هستم !
از کودکی به طنز علاقه داشتم  و بهش گره خوردم  و الان اون گرهه کور شده !
دلم میخواست تولدم را اون هم ۴۰ سالگیم رو در ولایت بودم و یک تولد مفصل میگرفتم که متاسفانه روزگار همراهی نکرد .
امیدوارم که ۵۰ سالگیم را در ایران باشم . 

نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 18:42 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سیزدهم آبان 1387

پریدم تو نیمه دوم زندگی !

 ۴۰ سال پیش در بیمارستان کلینیک تهران ساعت ۴ صبح بدنیا آمدم . مادرم میگه گریه ات تموم شدنی نبود . دکتر ژاله به خنده به مادرم گفته بود خانم مثل اینکه خوشحال نیست به دنیا آمده.

امروز که ۴۰ سال از آن روز میگذرد باز هم هوای گریه دارم !  ( خدائیش کاشکی به دنیا نمی اومدم ) .

مادرم تعریف می کنه میگه ساعت ۴ صبح همه فامیل پشت در بودند و از شادی بابام هزار تومنی شاباش میداد ! ولی الان در غربت کسی نیست حتی در بزنه !

بابا بزرگم خیلی حال می کرده (نوه اول پسر ارشد ! ).

فکر میکردم یعنی یکی از خواب هائی که برای خودم دیده بودم در ایران که یک تولد مشتی برای خودم بگیرم ولی متاسفانه بخت یاری نکرد و باری دیگر عین سالهای گذشته در تنهائی خودم در گوشه ای از این کره خاکی ۴۰ تا شمع رو فوت میکنم

۱۴ آبان ۱۳۸۷ سالروز تولد ۴۰ سالگیم را به دوستان و آشنایان و دشمنانم تبریک و تهنیت و تسلیت می گویم !

انشالله غم آخرتون باشه                                               السلام و علیکم و رحمت الله و برکاته

 !!!  to me 

 

 

 

نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 20:0 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم آبان 1387

گفتگو با ترانه مکرم:لبوفروش محلمان هم خواننده شده است

سالهاست که با شاعره نازنین کشورمون ترانه مکرم آشنا هستم . سالهاست که همدیگر را ندیدیم

ترانه شعرهاش تعریف نیاز نداره  شعرهایش را بزرگان موسیقی مملکتمون دارند میخونند .

یک مصاحبه با او شده من هم آ ن را نقل میکنم .

امیدوارم یک روز از نزدیک یک مصاحبه داغ با او انجام بدهم .  ترانه عزیز دوستت دارم

نام و نام خوانوادگی : ترانه مکرم
(متولد ۱۴ مرداد ۱۳۵۹ تهران (5 اگوست 1980
رشته تحصيلی: مترجمی زبان انگليسی
* از سال ۱۳۷۲ شمسی یعنی 1993 ميلادی فعاليت خود را با شعر نو و سپيد آغاز كرد كه منجر به جمع آوری ۲ مجموعه ای به نامهای سالار و ترانه نامه شد.
* ابتدای كار ترانه از سال ۱۳۷۹ شمسی با ترانه (( يه روز برفی)) در كاست (( يه روز برفی)) به خوانندگی : آقای محمدرضا عيوضی بود.
* پس از آن اين فعاليت با خوانندگانی نظير معین , جناب آقای دكتر اصفهانی، خشايار اعتمادی، بهنام صفاريان، بهزاد ابطحی، نادر مسچی، پرهام، مهدی مقدم، هومن سزاوار، محسن چاوشی، فرزاد فرزين، توفان، شهرام شب پره ، محمد خاكپور ، وحيد حاجی تبار ، فرشيد سرباز وطن و...همچنين آهنگسازان و تنظيم كنندگانی نظير: فرخ آهی - بهنام ابطحی- شوبرت آواكيان - داريوش تقی پور - شهياد - بهروز صفاريان - پدارم كشتكار - نيما نور محمدی - فرد ميرزا - مهدی مقدریان - سعید شهروز - رضا یزدانی - حسین صنعتی - کوروش صنعتی و ...ادامه يافت.
* در چندين مجله و هفته نامه و هم چنين نشريات دانشجویی و وب لاگی با نام (( ترانه سازان)) در باب ترانه قلم ميزند. كه البته پلی ست بين ترانه و خوانندگان و دوست داران ادبيات و ترانه های امروز
* در حال حاضر در كنار ترانه سرایی بيشترين زمان خود را صرف مطالعه و ترجمه آثار ادبی جهان به خصوص انگلستان ميكند، كه به قول خودش ترجمه و بررسی آثار نويسندگان و شعرای معاصر جهان به نوعی به ديدگاه او در مورد ترانه هم كمك خواهد كرد

اسم اصلي‌ات ترانه است يا اينكه وقتي وارد اين كار شدي اسمت رو ترانه گذاشتي؟
به خدا اسمم ترانه است، مي‌خواين گواهينامه نشون بدم.
چرا ترانه‌سرا شدي؟
اولش دوست داشتم، بعدش هم شانس آوردم به سمت اين كار كشيده شدم.
اين كارو دوست داري؟
تو فضاي فعلي نه.
چرا؟
اهل غرغر كردن نيستم، اما فضا خيلي افتضاح شده.
افتضاح يعني چي؟
منظورم اينه كه فضاي كاري ما اشباع شده از ترانه‌سراهاي مختلف، افرادي كه بعضا هيچ تخصصي در كار
ندارن همه شدن ترانه‌سرا.
يعني هر كه مي‌تونه ترانه‌سرا بشه؟
فكر مي‌كنم به خاطر ارزان بودن جنس موسيقي و اعتماد به نفس بالاي كاذب خيلي‌ها، اين كار رونق پيدا كرده.
همين مونده كه لبوفروش محلمون هم بياد ترانه بگه و بخونه.
مگه بده؟
بد نيست، اگه اينكاره باشد خيلي هم خوبه ولي اين افراد ميان فقط كاراي بي‌سروته ارائه مي‌دن آخرش هم هيچي
گيرشون نمي‌ياد.
اكثر ترانه‌هايي كه امروز من و شما و همه مي‌شنويم شعرهاي بي‌معني‌اي هستن كه مثل يك عروس بزك كرده به مردم قالب مي‌شن، چرا چنين وضعي به وجود آمده؟
ما (تهيه‌كننده، آهنگ‌ساز، ترانه‌سرا و...) همه دوست داريم كاراي خوب تحويل مردم بديم، ولي مشكل اقتصادي كه
همه درگيرش هستيم باعث شده تا در مجموع كار قابل قبولي آفريده نشه.
البته نبايد اينو ناديده گرفت كه تعداد نابلدها خيلي زياد شده. افرادي هستن كه فقط مي‌خوان خواننده بشن. پولي هم
ندارن. فقط احساس مي‌كنن صداشون خوبه. با يك ميليون تومن ميشن خواننده. طرف يا قصابه يا نقاشه يا خياطه،
خوانندگي رو هم به عنوان شغل دومش انتخاب مي‌كند.تو اين كليپ‌هايي هم كه مي‌سازن اگر خانم‌ها با آرايش‌هاي
آنچناني ميان نقش‌‌ بازي مي‌كنن دليل اين كار به خاطر جذب مخاطبه. متاسفانه بعضي‌ها از يك زن براي فروش
آلبوم خودشون استفاده مي‌كنن.
متاهلي؟
بله
چند سالته؟
28سال، متولد 59هستم.
تحصيلات؟
كارشناسي مترجمي زبان از دانشگاه آزاد تهران مركز.
پدر و مادرت هم تحصيل كرده‌اند؟
پدرم كارشناس ارشد حسابداري و مادرم هم كارشناس ارشد روان‌شناسي. هر دو موزيسين هستند.
چه سازي مي‌زنن؟
تا حدي كيبورد مي‌زنن.
با خانواده مشكل نداري؟
نه اصلا. تحصيلات خانواده خيلي كمكم كرده تا در فضايي آروم بتونم كار كنم. البته پدرم با من اتمام حجت كرده
كه اگر تو اين راه مشكلي برام به وجود بياد حمايت نمي‌كنه چون معتقده دنياي حرفه‌اي خيلي كثيفه و اگر آدم
سالمي باشي نمي‌توني دور از اتهام قرار بگيري.
آدم سالم يعني چه؟
آدمي كه دور از حسادت زيرآب‌زني و روابط غيرمعقول باشد.
شعراي مذهبي هم مي‌گي؟
بله، كار اي آسمان غريبانه 2 آقاي كويتي‌پور و سالار عشق براي امام حسين (ع) و با تو ستاره مي‌شوم آقاي
اصفهاني براي حضرت زهرا (ع) و تعداد زيادي كار مناسبتي.
مذهبي هستي؟
اعتقادات مذهبي خيلي شديدي دارم سر كار اي آسمان خيلي گريه كردم.
اين حرفا رو كه به خاطر مجوز نمي‌زني؟
آدم از اعتقاداتش سوءاستفاده نمي‌كند. من هيچ موقع اهل اين بازي‌ها نبودم. اعتقاداتم رو هم با هيچي عوض
نمي‌كنم.
اهل خودسانسوري هستي؟
نه اما سعي مي‌كنم ويرايشي تو شعرام داشته باشم!
با مميزي و مجوز موافقي؟
صددرصد اتفاقا دليل اين كه مي‌بينم غيرحرفه‌‌اي‌ها آمدن خواننده شدن به خاطر اينه كه مميزي‌ها كم شده شايد
باورتون نشه اما الان جايي نيست كه بيان از كسي تست صدا بگيرن كه ببينن اصلا طرف اين كاره هست يا نه.
نظارت بايد حتما باشد اما نه با نگاهي متعصب همراه با ايرادهاي بني‌اسرائيلي.
خيلي خوش اخلاق است. همه‌اش مي‌خواهد اين نكته را ثابت كند كه بي‌پرده حرف مي‌زند.
بريم سراغ بحث اصلي. مي‌خوام بدونم چقدر درآمد از اين كار داري؟
اولش بگم من واسه پول كار نمي‌كنم. احساسم رو مي‌نويسم و بابتش هديه مي‌گيرم.
بيشترين هديه‌اي كه گرفتي چقدر بوده؟
يه نفر كه كلكسيون شعر داشت يكي از ترانه‌هاي منو 700هزار تومان خريد.
وضع بازار ترانه چطوره؟
قيمت ترانه از صفر تومان هست تا 800هزار تومان.
اين قيمت‌گذاري‌ها رو كي انجام مي‌ده؟
به هر حال بعد از 8 سال كار كردن دوستان نرخ ترانه‌هاي منو مي‌دونن ضمن اين كه اصلا اهل چونه زدن نيستم
و با خواننده راه ميام.
همه ترانه‌سراها خودشون نرخ مي‌زارن؟
متاسفانه افرادي تازه كار وارد شدن كه نرخ ترانه‌هاشون هم رديف با تجربه‌ها است. جوونايي كه مي‌خوان بخونند
بايد مواظب اين افراد باشن چون بعضا ترانه‌هاشون ارزش زيادي به لحاظ محتوا نداره.
خودت رو ترانه‌سرا مي‌دوني يا ترانه‌فروش؟
ترانه سرا احساس خودش رو كاغذ مياره بعد به فكر پوله اما ترانه‌فروش فقط به پول كار فكر مي‌كنه. ترانه
فروش‌ها يا كپي‌كارن يا اين كه ميان شعراي ديگران رو مي‌دزدن يا اين كه چيزي كه بهشون ديكته مي‌شه رو
مي‌نويسن.
از كارت راضي هستي؟
به لحاظ مالي اصلا.
چقدر در ماه درمياري؟
حداقل 300هزار تومان به بالا. مشخص نمي‌كند اما متاسفانه بخش عمده‌اي از آن صرف هزينه‌هاي جانبي
مي‌شود.
كارو ول نمي‌كني؟
چرا قبلا تو كار واردات لوازم پزشكي بودم. مي‌خوام دوباره اين كارو انجام بدم. ترانه‌سرايي رو مي‌زارم براي
شغل دوم. از طريق بيزينس ماهي 2، 3ميليون درآمد دارم.
بيزينس چه ربطي به ترانه داره؟
بيزينس رو دوست دارم ضمن اينكه پول خيلي خوبي هم واسم مياره.
اگه دنبال پول بري فكر نمي‌كني ديگر خانم مكرم فعلي نيستي؟
اتفاقا برعكس بيشتر تحويلم مي‌گيرن.
اگر پولدار، بشي، در چه كاري سرمايه‌گذاري مي‌كني.

15 تا رستوران و كافي‌شاپ زنجيره‌اي تاسيس مي‌كنم. نمي‌دونم شايد هم رفتم تو كار برج‌سازي.
موسيقي دنيا رو چطور مي‌بيني؟
بعضي از شعرهايي رو كه حتي خواننده‌هاي بزرگ غربي مي‌خونن وقتي ترجمه مي‌كنم مي‌بينيم كه واقعا هيچ
پيامي ندارن. ابتذال از سر و صورتشون مي‌ريزه پايين. فكر مي‌كنم موسيقي دنيا درگير ابتذال شده.
برخورد ارشاد با شما چطور بوده؟
ارشاد معتقده كه من سرعت مجاز رو رعايت نكردم.
بحث تقريبا تمام شده. باقي چند تا عكس يادگاري و اصرار ترانه بر اينكه حتما مصاحبه‌اش رو قبل از چاپ بخونه!
و حرف آخرت چيه؟
اميدوارم مشكلات اقتصادي موسيقي حل شه. اگر پول نباشه ما هيچ كاري نمي‌توانيم كنيم.
نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 12:47 |  لینک ثابت   • 

جمعه دهم آبان 1387

عباس معروفی برای مهدی جامی می نویسد

شب غريبی است، شب تنگ و تاری که احساس گور بهم دست می دهد. از اينکه ما حاصل تجربه‌های ناکاميم، از اينکه حجله‌ی جوانی و ناکامیِ بچه‌های پرشوروشر ما مدام سر کوچه برپاست، از اينکه فرصت فواره زدن برای آدم‌های خوش‌فکر يک آرزوی محال است. و چه تلخ است و ناگوار که ببينی برق چشمی در تاريکی‌ها خاموش و سرد می‌شود، اما هرگز نتوانی درخشش آن چشم‌ها را از ياد ببری.

من تجربه‌ی شکست تا بخواهی در پرونده‌ی زندگی‌ام دارم، شايد بيشترين سياهه‌ی پرونده‌ام همين شکست‌ها بوده، مديريت و سردبيری ماهنامه‌های "گردون" و "آينه انديشه" و "گربه ايرانی"، سردبيری فصلنامه‌ی موسيقی "آهنگ"، مديريت يا همکاری با آنهمه نشر و نشريه و رسانه، و بدنبال همه‌ی اينها شکست و ناکامی و از دست دادن.

راديو زمانه حدود سی ماه پيش تأسيس شد، قرار بود بخشی از بودجه‌ی پارلمان هلند صرف يک راديو شود، ولی از دل آن يک سايت هم در آمد، يک بلاگ راديو، و يک جايزه‌ی ادبی سراسری و آن قلم زرين زمانه، و صد نويسنده با صدای خودشان داستان خواندند، و يک بانک صدای نويسندگان، و ...

قرار بود يک راديو باشد در حد همين قوطی‌های محلی، (من به راديوها و تلويزيون‌های محلی می‌گويم قوطی)، اما نامبروان شد و در رده‌ی بالا کنار بی بی سی صدساله ايستاد. از لحاظ شهرت عرض می‌کنم، از نظر محتوا ديگر مادر بزايد.

قرار بود يکی دو روزنامه‌نگار و چند کارمند بيايند و بودجه را بالاخره مصرف کنند تا تمام شود، اما زمانه حالا اتاق کار روزنامه نگاران جوان ماست، صدای زنده‌ی  نويسندگان و روزنامه‌نگاران مطرح ايران است، همه‌ی شاخص‌های ادبيات و قلم و انديشه و هنر در آن حضور دارند. و اين يعنی سرمايه‌ای هنگفت برای دموکراسی و ليبرليسم، اين يعنی درايت. يعنی نگاه تازه و سرشار. يعنی سيستمی که حالا يک اسب زين شده است و همچنان سرپا خواهد ماند، و بايد که بماند. زمانه يک رسانه ملی است، برای ماندنش همه کاری خواهيم کرد. 

و حالا سی ماه گذشته و مهدی جامی از مديريت اين راديو معلق شده است. نمی‌گويم مهدی بی‌عيب و نقص است، نمی‌گويم حرفش وحی منزل است، نمی‌گويم همه‌ی حق با اوست، ولی به جرئت می‌گويم مهدی جامی مدرن است، فکر نو دارد، دستاوردش حرفه‌ای و عاشقانه و تميز است، و...

مهدی به هنگام معلق شدن از مديريت زمانه خيلی چيزها نوشته است، اما اين چند سطرش اشک مرا درآورد: «زمانه تازه‌ترین شعر من بود. طبعاً دوست‌ترش می‌دارم. هنوز گرم است. هنوز از من جدا نشده، دور و سرد نشده است. بچه سرتق و اعصاب خراب کنی بود. جانم را می‌مکید. اما شیرینی‌اش جبران می‌کرد. هر قدمی که برمی‌داشت، هر دندانی که در می‌آورد، هر همسایه‌ای را که به حسودی وا می‌داشت، می‌دانستم که این نوباوه پیشانی‌اش بلند است و آینده‌اش درخشان است. هر چه خوبی بود از دیگران گرفته و جمع کرده بود. کوچک و کم سن و سال بود اما دلبر و دلاور شده بود. دیگر کمتر نگران حالش بودم. داشتم برای آینده‌اش نقشه می‌ریختم...» 

هميشه به اين فکر بوده‌ام که ما آدم داريم، فکر داريم، طرح داريم، ولی چرا سرمايه‌دارهای ايرانی از آدم‌های ما و از فکرهای ما حمايت نمی‌کنند؟ اگر ايران را دوست دارند، اگر برای ارتقای شعور و ادب و فرهنگ و تاريخ ايرانی‌ها دل‌شان می‌تپد و حرفش را می‌زنند يا شعارش را می‌دهند چرا دستی بالا نمی‌زنند که ما يک راديو يا تلويزيون مستقل داشته باشيم؟ پارلمان هلند يکبار به ما لطف کرد و بودجه‌ای در اختيار روشنفکران ما قرار داد تا برای خودشان رسانه‌ای دست و پا کنند، چرا سرمايه‌دارهای ايرانی چنين همتی ندارند؟

مهدی با چنين پايانی برای نوشته‌اش از زمانه رفت: «حالا زیر سرم است. نجات پیدا می‌کند؟ بچه عشق می‌خواهد. دایه‌های مهربان‌تر از مادر چه می‌توانند کرد؟ من به کنار. اصلاً مادرِ بد. امروز زمانه به نیروی عشق همه‌ی زمانه‌سازان نیاز دارد. همه را از من نخواهید. زمانه دیگر عشق عمومی است. اگر می‌خواهیدش باید نجاتش دهید.»

امشب داشتم فکر می‌کردم که من همه‌ی عمرم را صرف ادبيات و داستان و روزنامه‌نگاری و چاپ و انتشار کرده‌ام، و با تمام تجربه‌هام، با تمام طرح‌ها و فکرها و سليقه‌هام، با تمام دعواها و دلخوری‌هايی که با مهدی جامی در طول کار داشتم، با تمام سختی‌هايی که برای زمانه تحمل کردم، با تمام شب‌هايی از رمان نوشتن و حتا از خواب واماندم، ای کاش خانه‌ای داشتم تا بفروشم و پولش را در اختيار مهدی جامی بگذارم و بگويم: بيا عزيزم، برو زمانه‌ات را منتشر کن. برو فواره بزن تا عرش. برو بدرخش.

 

نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 19:42 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم آبان 1387

مهدی جامی در زمانه ای از زمانه جدا شد !

jami.jpg

طبیعی است که متاسف باشم از آنچه اتفاق افتاده است. هرگز فکر نمی کردم به این زودی ها از زمانه جدا شوم. برای خودم یک زمان 5 ساله قائل شده بودم. زندگی ام به 5 ساله ها تقسیم شده است. این بار قرار این بود که این دوره کوتاهتر شود. به اجبار. انتخاب من نبود. از کانادا که برگشتم با طرحی نو آمده بودم تا زمانه را در کانادا پایه گذاری کنم. هیات نظارت زمانه بدون اینکه این طرح را باز کند یک هفته بعد بدون حضور من تصمیم گرفت که ساختار زمانه را دگرگون کند. پیام آن از همان روز اول روشن بود. اما من عمدا نخواستم آن پیام را عمده کنم. من دلایل متعدد داشتم که تصمیم هیات نظارت یا بورد زمانه کارشناسی نشده و شتابزده است. دلایل قاتع کننده نیست و روش اجرا نیز مناسب نیست. خواستم تا طرح کتبی شود. شد. اما ایرادها کمتر نشد. تمام این ماجرا 20 روز طول کشید. آنها در 9 اکتبر جلسه گذاشتند در 10 اکتبر ضمن دیداری برای قهوه خوردن از سوی رئیس بورد و مدیر پرس نو به من شفاها ابلاغ شد. با همکاران ام صحبت کردم. سپس همکاران ام بدون حضور من - به دلیل عدم دعوت بورد از من - دو جلسه طولانی دو سه ساعته با اعضای ایرانی و بعد هلندی بورد داشتند. نامه نوشتند و امضا کردند. هزاران کلمه ایمیل رد و بدل کردند تا هماهنگ و یکصدا عمل کنند و بین من و بورد به تفاهمی حرفه ای برسند. دوباره روز جمعه با رئیس پرس نو دیداری خصوصی داشتم. روز شنبه پیشنهاد خودم را که در اساس، طرح دگرگونی ساختار را می پذیرفت و به تایید بیش از 20 تن از همکاران رسیده بود ارائه کردم اما با شیوه اجرا و تعاریف متفاوت. بورد آن را به منزله پذیرش نظر خود دانست و من در ایمیلی توضیح دادم که من تنها ایده را پذیرفته ام و در روش کار پیشنهاد خود را برای مذاکره و تفاهم دارم و سه هفته وقت خواستم تا به جای اول نوامبر از نیمه نوامبر طرح را با روشن ساختن جزئیات اجرایی کنیم. امشب دو نفر از بورد (رئیس و منشی) و دو نفر از پرس نو (رئیس و مدیر موقت بعدی) آمدند و گفتند که این پایان کار ما با توست. مذاکره بی مذاکره.

من یکبار پس از جلسه اول بورد با همکاران به دلیل رنجشی که در لحن و بیان اعضای ایرانی بورد دیدم درویشانه عذرخواهی و استعفا کردم. به طور نیمه رسمی رد شد. ولی فضا بهتر نشد. این دوره برای من اصلا آسان نبوده است. اما به خاطر زمانه و همکاران ام و برای بالیدن زمانه که اینهمه پایش عشق و کار ریختم و ریختیم تا جایی که می شد کوتاه آمدم. طرح پیشنهادی من بخوبی می توانست مسائل را حل کند. اما بورد و پرس نو حاضر نبودند بیش از این با من راه بیایند. در واقع اصلا راه نیامدند. نه حرف و نقد مرا قبول کردند و نه نقد و اعتراض همکاران ام را. امشب در جلسه کوتاهی که داشتیم آرام و با رد دلایل آنها خاتمه کار را پذیرفتم و به دوستان ام ایمیلی نوشتم و پایان کار خود را با زمانه اعلام کردم.

همه می پرسند چه اتفاقی افتاده است. این سوال من هم هست. بورد زمانه دلایل قانع کننده ای برای تصمیم خود ندارد و روش تصمیم گیری اش هم نه با موازین اداری سازگاری دارد و نه با اصول دموکراتیک. این را به آنها هم گفتم. گفتم که نامه وکیل پرس نو بر پایه اطلاعات ناقص و بی سند و یکطرفه نوشته شده است. اما من می توانم با دلیل و سند نشان دهم که بورد جدید که یک سالی از عمرش می گذرد از مدیر خود حمایت کافی نکرده است سهل است در طول ده ماه گذشته در کار اجرا مداخله کرده و شئونات مدیر را نادیده گرفته یا زیرپا گذاشته است. به همین دلیل هم سه جلسه آخر بورد با من با تنش همراه بوده است. البته به دلیل اینکه روند حقوقی جدا شدن من از زمانه از فردا شروع می شود و احتمالا چندماهی به طول خواهد انجامید نمی توانم شرح تفصیلی تری از مسائل و مشکلات مدیر با بورد ارائه کنم زیرا مایل نیستم بر روند فیصله قضایی کار تاثیر منفی بگذارم.

زمانه برای من خاطره ای شیرین باقی خواهد ماند. از سر شب ایمیل های همکاران ام از سراسر دنیا می رسد و من خود را در آینه پیامهای آنان باز می شناسم. بیشتر آنها می خواهند بمانم. اما نمی دانند که اگر ماندن ممکن بود هرگز جدایی نمی شد. زمانه بزرگترین کار حرفه ای من بوده است. خیلی کارهای دیگر هم کرده ام که آنها را هم دوست دارم و مثل همین کار دیوانه وار بر سر انجام دادن آنها کار کرده ام. اما به قول فروغ آدم همیشه به ان شعر آخری که می گوید دلبستگی بیشتری دارد. زمانه تازه ترین شعر من بود. طبعا دوست ترش می دارم. هنوز گرم است. هنوز از من جدا نشده و دور و سرد نشده است. بچه سرتق و اعصاب خراب کنی بود. جانم را می مکید. اما شیرینی اش جبران می کرد. هر قدمی که بر می داشت هر دندانی که در می آورد هر همسایه ای را که به حسودی وا می داشت می دانستم که این نوباوه پیشانی اش بلند است و آینده اش درخشان است. هر چه خوبی بود از دیگران گرفته و جمع کرده بود. کوچک و کم سن و سال بود اما دلبر و دلاور شده بود. دیگر کمتر نگران حال اش بودم. داشتم برای آینده اش نقشه می ریختم. عمید نائینی بزرگوار می گفت آقا شما از معدود ایرانی هایی هستی که می بینم برنامه ریزی بلند مدت می کنید. دقیقه نودی نیستند. شبی دراز در تورنتو به همراه نیکان و محمد آقا در محضرش بودم و آنقدر سرمان به حرف و سخن از پیام امروز و صنعت حمل و نقل و زمانه و بی بی سی و آیندگان و کجا و کجا گرم شد که شب دیرکشید و با سری پرشور و غوغا برگشتم. وقتی به آمستردام رسیدم زمانه را در سال 2009 گسترده تر و بزرگتر و پرطرفدارتر می دیدم. زمانه در کانادا می توانست خوب ببالد. زمانه ای که ظرف دو سال و در پایان پروژه می توانست روی پای خودش بایستد. اینکه در غیاب من چه گذشت در این شهر من هم نمی دانم. شاید چیزی خیلی کوچک. شاید چیزی بزرگ. اما زمانه من روی دستان ام پرپر شد. بیگانه شد. سخت شد. ناشنوا شد. دیگر مرا نمی شناخت. نمی دید. همه چیز در بیست روز اتفاق افتاد. حتما ریشه ای جایی داشته است. حتما. اما همیشه فکر می کنی این سرماخوردگی عادی است. رفع می شود. به سینه پهلو و سیاه سرفه کشید. حالا زیر سرم است. نجات پیدا می کند؟ بچه عشق می خواهد. دایه های مهربانتر از مادر چه می توانند کرد؟ من به کنار. اصلا مادر بد. امروز زمانه به نیروی عشق همه زمانه سازان نیاز دارد. همه را از من نخواهید. زمانه دیگر عشق عمومی است. اگر می خواهیدش باید نجات اش دهید.

نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 18:40 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم آبان 1387

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه !!

_________________
نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 21:2 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم آبان 1387

نقل از پرشین کارتون- يحيي تدين

 

 

 

An article in New Yorker about Ardeshir Mohasses
2008-10-29
Ardeshir Mohasses



 

مقاله نيويوركر در باره "اردشير محصص"
1387-08-08
اردشیر محصص

پرشین کارتون- يحيي تدين/ سرویس جهان
"بن مك گراس"  منتقد هنري مجله معتبر "نيويوركر"1 در مطلبي كه در شماره اخير اين مجله به چاپ رسانيده  به  شخصيت "اردشير محصص" پرداخته است .  در اين مقاله كه قسمت كوتاهي از آن  را براي شما انتخاب كرده ام نويسنده تلاش دارد مخاطبين را با هنرمندي آشنا سازد كه توانسته است  طنز ايراني را در  با نگاهي متفاوت به جهانيان معرفي كند :

"رمزي كلارك"2  سياستمدار كهنه كار  و نماينده سابق مجلس امريكا كه حالا 80 سالگي اش را مي گذراند در يك گفتگوي كوتاه هنگام شركت در مراسم افتتاحيه آخرين نمايشگاه "اردشير محصص"  در "مجمع آسيا " در نيويورك مي گويد : " بايد بگويم در تمام طول زندگيم من هميشه عاشق هنر بوده ام، آثار "گويا" در باره خشونت هاي اسپانيا را دوست دارم، همينطور طرح هاي سياه قلم هنرمندان فرانسوي كه از زمان انقلاب فرانسه تاكنون باقي مانده است، و  همينطور كارهاي "اردشير" را،  او  فرهنگ و تاريخ كهنسال  كشورش را بهتر ازهمه به ما نشان مي دهد،  بهتر از هر كسي كه مي شناسم".
در كنار حرف هاي "رمزي كلارك" بايد اضافه كنم  "اردشير" را  مي توانيم به نوعي "سائول استينبرگ"3 ايران بناميم ، هنرمندي كه تهران را در سال 1967 زماني كه مطلع شد شاه ايران به شدت  از طرح هاي  او ناخشنود شده است ترك كرد. آثاري كه تعدادي از آنها  در صفحات سياسي مجله تايمز نيز به چاپ رسيد بود ، سالها بعد  "رمزي كلارك"  كمك كرد تا "اردشير" ويزاي اقامت در امريكا را بدست آورد.
"رمزي كلارك"  در اين باره مي گويد :  "به او كمك كردم در حالي كه هزاران كيلومتر از من دور بود، البته امروز هم به همان اندازه از هم دوريم،  اگر چه من در خيابان دوازدهم زندگي مي كنم و اردشير در خيابان سيزدهم".
براستي در اين اتفاق نوعي خويشاوندي نيز وجود دارد : "محصص"  هنرمندي كه حقوق خوانده است و  "كلارك" حقوقداني كه آثار هنرمندان را جمع آوري مي كند.  بعدها "اردشير" نيز با طرح هاي خود محبت هاي "كلارك" را پاسخ مي دهد ، آثاري كه در پائين و گوشه راست آن نوشته شده : "براي رمزي كلارك".


 

نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 19:33 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم آبان 1387

www.mofaser.blogfa.com

 
به همه دوستان نازنین طنز و کاریکاتور که سالهاست دارند برای طنز و کاریکاتور ایران تلاش میکنند .

تصمیم گرفتم که این وبلاگ را راه اندازی کنم برای  جمع شدن همه همکاران گل طنز و کاریکاتور .

منتظر خاطرات شما دوستان هستم

باری دیگر دست استاد علیزاده را میبوسم که خداوکیلی خیلی بهش بدهکار هستیم .

نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 13:15 |  لینک ثابت   •