سه شنبه چهاردهم آبان 1387
لطف و محبت دوستان عزیزم در پرشین کارتون شامل حال من شد

ایستگاه زمانه ...... ( 14 آبان ماه تولدهومن شهبندی مبارک)
1387-08-14
14آبان ماه 1347– تولد هومن شهبندی در تهران
پرشین کارتون- کیوان زرگری/ سرویس ایران
عقربه های ساعت به سرعت در حرکتند، روزها ، ماها ، سالها و قرنها می گذرد و در این بین اتفاقات زیادی روی می دهد. ایستگاه زمانه عنوان صفحه ای است برای ثبت وماندگاری روزهایی همچون تاریخ تولد هنرمندان کاریکاتوریست و یا رویدادهای مهمی که در دفتر تاریخ کاریکاتور این مملکت ثبت شده و بسیاری از ما از آن بی خبر یا آن را به فراموشی سپرده ایم. در ارائه بهتر این بخش از هنرمندان کاریکاتوریست و ... کمک می خواهیم تا عکس ،تاریخ دقیق تولد یا مطالبشان را از ما دریغ نکنند و به ماندگاری این رویدادها کمک کنند. این صفحه همزمان با سالروز هر واقعه به دیدگانتان تقدیم خواهد شد.
و اما امروز14 آبانماه 1387سالروز تولد دوست و همکارعزیزمان هومن شهبندی است.
هومن عزیز هم از جمله عاشقان کاریکاتور است که سال های زیادی را دور از ایران بود. به عشق کشورش بازگشت اما فشارهای زیاد در ایران باعث مهاجرت او شد. او در بلژیک، دلش همواره با ایران است و کاریکاتور ایران.
پرشین کارتون تولد هومن را به وی و خانواده محترمش تبریک و برای وی سلامتی و پیشرفت های بیشتر در فعالیتهای وی آرزو می کند.
شما دوستان و دوستداران هومن شهبندی هم می توانیدبا گذاشتن کامنت تولدش را به وی تبریک بگوئید.
یادداشت کوتاهی از هومن شهبندی را با هم می خوانیم.
40سال پیش در بیمارستان کیلینیک تهران ساعت ۴ صبح بدنیا آمدم و همه بیمارستان را روی سرم گذاشتم.
طوری که فردا صبح کسی جواب سلام مادرم را نداد برای اینکه همه از خواب بی خواب شده بودند !
از کودکی با قلم دوست بودم طوری که تمام در و دیوار خونمون را خط خطی میکردم و الان از همان علاقه خط خطی هستم !
از کودکی به طنز علاقه داشتم و بهش گره خوردم و الان اون گرهه کور شده !
دلم میخواست تولدم را اون هم ۴۰ سالگیم رو در ولایت بودم و یک تولد مفصل میگرفتم که متاسفانه روزگار همراهی نکرد .
امیدوارم که ۵۰ سالگیم را در ایران باشم .
دوشنبه سیزدهم آبان 1387
پریدم تو نیمه دوم زندگی !
۴۰ سال پیش در بیمارستان کلینیک تهران ساعت ۴ صبح بدنیا آمدم . مادرم میگه گریه ات تموم شدنی نبود . دکتر ژاله به خنده به مادرم گفته بود خانم مثل اینکه خوشحال نیست به دنیا آمده.
امروز که ۴۰ سال از آن روز میگذرد باز هم هوای گریه دارم ! ( خدائیش کاشکی به دنیا نمی اومدم ) .
مادرم تعریف می کنه میگه ساعت ۴ صبح همه فامیل پشت در بودند و از شادی بابام هزار تومنی شاباش میداد ! ولی الان در غربت کسی نیست حتی در بزنه !
بابا بزرگم خیلی حال می کرده (نوه اول پسر ارشد ! ).
فکر میکردم یعنی یکی از خواب هائی که برای خودم دیده بودم در ایران که یک تولد مشتی برای خودم بگیرم ولی متاسفانه بخت یاری نکرد و باری دیگر عین سالهای گذشته در تنهائی خودم در گوشه ای از این کره خاکی ۴۰ تا شمع رو فوت میکنم
۱۴ آبان ۱۳۸۷ سالروز تولد ۴۰ سالگیم را به دوستان و آشنایان و دشمنانم تبریک و تهنیت و تسلیت می گویم !
انشالله غم آخرتون باشه السلام و علیکم و رحمت الله و برکاته

!!! to me
یکشنبه دوازدهم آبان 1387
گفتگو با ترانه مکرم:لبوفروش محلمان هم خواننده شده است
ترانه شعرهاش تعریف نیاز نداره شعرهایش را بزرگان موسیقی مملکتمون دارند میخونند .
یک مصاحبه با او شده من هم آ ن را نقل میکنم .
امیدوارم یک روز از نزدیک یک مصاحبه داغ با او انجام بدهم . ترانه عزیز دوستت دارم
نام و نام خوانوادگی : ترانه مکرم
(متولد ۱۴ مرداد ۱۳۵۹ تهران (5 اگوست 1980
رشته تحصيلی: مترجمی زبان انگليسی
* از سال ۱۳۷۲ شمسی یعنی 1993 ميلادی فعاليت خود را با شعر نو و سپيد آغاز كرد كه منجر به جمع آوری ۲ مجموعه ای به نامهای سالار و ترانه نامه شد.
* ابتدای كار ترانه از سال ۱۳۷۹ شمسی با ترانه (( يه روز برفی)) در كاست (( يه روز برفی)) به خوانندگی : آقای محمدرضا عيوضی بود.
* پس از آن اين فعاليت با خوانندگانی نظير معین , جناب آقای دكتر اصفهانی، خشايار اعتمادی، بهنام صفاريان، بهزاد ابطحی، نادر مسچی، پرهام، مهدی مقدم، هومن سزاوار، محسن چاوشی، فرزاد فرزين، توفان، شهرام شب پره ، محمد خاكپور ، وحيد حاجی تبار ، فرشيد سرباز وطن و...همچنين آهنگسازان و تنظيم كنندگانی نظير: فرخ آهی - بهنام ابطحی- شوبرت آواكيان - داريوش تقی پور - شهياد - بهروز صفاريان - پدارم كشتكار - نيما نور محمدی - فرد ميرزا - مهدی مقدریان - سعید شهروز - رضا یزدانی - حسین صنعتی - کوروش صنعتی و ...ادامه يافت.
* در چندين مجله و هفته نامه و هم چنين نشريات دانشجویی و وب لاگی با نام (( ترانه سازان)) در باب ترانه قلم ميزند. كه البته پلی ست بين ترانه و خوانندگان و دوست داران ادبيات و ترانه های امروز
* در حال حاضر در كنار ترانه سرایی بيشترين زمان خود را صرف مطالعه و ترجمه آثار ادبی جهان به خصوص انگلستان ميكند، كه به قول خودش ترجمه و بررسی آثار نويسندگان و شعرای معاصر جهان به نوعی به ديدگاه او در مورد ترانه هم كمك خواهد كرد
اولش دوست داشتم، بعدش هم شانس آوردم به سمت اين كار كشيده شدم.
چند سالته؟
كارشناسي مترجمي زبان از دانشگاه آزاد تهران مركز.
15 تا رستوران و كافيشاپ زنجيرهاي تاسيس ميكنم. نميدونم شايد هم رفتم تو كار برجسازي.
جمعه دهم آبان 1387
عباس معروفی برای مهدی جامی می نویسد
شب غريبی است، شب تنگ و تاری که احساس گور بهم دست می دهد. از اينکه ما حاصل تجربههای ناکاميم، از اينکه حجلهی جوانی و ناکامیِ بچههای پرشوروشر ما مدام سر کوچه برپاست، از اينکه فرصت فواره زدن برای آدمهای خوشفکر يک آرزوی محال است. و چه تلخ است و ناگوار که ببينی برق چشمی در تاريکیها خاموش و سرد میشود، اما هرگز نتوانی درخشش آن چشمها را از ياد ببری.
من تجربهی شکست تا بخواهی در پروندهی زندگیام دارم، شايد بيشترين سياههی پروندهام همين شکستها بوده، مديريت و سردبيری ماهنامههای "گردون" و "آينه انديشه" و "گربه ايرانی"، سردبيری فصلنامهی موسيقی "آهنگ"، مديريت يا همکاری با آنهمه نشر و نشريه و رسانه، و بدنبال همهی اينها شکست و ناکامی و از دست دادن.
راديو زمانه حدود سی ماه پيش تأسيس شد، قرار بود بخشی از بودجهی پارلمان هلند صرف يک راديو شود، ولی از دل آن يک سايت هم در آمد، يک بلاگ راديو، و يک جايزهی ادبی سراسری و آن قلم زرين زمانه، و صد نويسنده با صدای خودشان داستان خواندند، و يک بانک صدای نويسندگان، و ...
قرار بود يک راديو باشد در حد همين قوطیهای محلی، (من به راديوها و تلويزيونهای محلی میگويم قوطی)، اما نامبروان شد و در ردهی بالا کنار بی بی سی صدساله ايستاد. از لحاظ شهرت عرض میکنم، از نظر محتوا ديگر مادر بزايد.
قرار بود يکی دو روزنامهنگار و چند کارمند بيايند و بودجه را بالاخره مصرف کنند تا تمام شود، اما زمانه حالا اتاق کار روزنامه نگاران جوان ماست، صدای زندهی نويسندگان و روزنامهنگاران مطرح ايران است، همهی شاخصهای ادبيات و قلم و انديشه و هنر در آن حضور دارند. و اين يعنی سرمايهای هنگفت برای دموکراسی و ليبرليسم، اين يعنی درايت. يعنی نگاه تازه و سرشار. يعنی سيستمی که حالا يک اسب زين شده است و همچنان سرپا خواهد ماند، و بايد که بماند. زمانه يک رسانه ملی است، برای ماندنش همه کاری خواهيم کرد.
و حالا سی ماه گذشته و مهدی جامی از مديريت اين راديو معلق شده است. نمیگويم مهدی بیعيب و نقص است، نمیگويم حرفش وحی منزل است، نمیگويم همهی حق با اوست، ولی به جرئت میگويم مهدی جامی مدرن است، فکر نو دارد، دستاوردش حرفهای و عاشقانه و تميز است، و...
مهدی به هنگام معلق شدن از مديريت زمانه خيلی چيزها نوشته است، اما اين چند سطرش اشک مرا درآورد: «زمانه تازهترین شعر من بود. طبعاً دوستترش میدارم. هنوز گرم است. هنوز از من جدا نشده، دور و سرد نشده است. بچه سرتق و اعصاب خراب کنی بود. جانم را میمکید. اما شیرینیاش جبران میکرد. هر قدمی که برمیداشت، هر دندانی که در میآورد، هر همسایهای را که به حسودی وا میداشت، میدانستم که این نوباوه پیشانیاش بلند است و آیندهاش درخشان است. هر چه خوبی بود از دیگران گرفته و جمع کرده بود. کوچک و کم سن و سال بود اما دلبر و دلاور شده بود. دیگر کمتر نگران حالش بودم. داشتم برای آیندهاش نقشه میریختم...»
هميشه به اين فکر بودهام که ما آدم داريم، فکر داريم، طرح داريم، ولی چرا سرمايهدارهای ايرانی از آدمهای ما و از فکرهای ما حمايت نمیکنند؟ اگر ايران را دوست دارند، اگر برای ارتقای شعور و ادب و فرهنگ و تاريخ ايرانیها دلشان میتپد و حرفش را میزنند يا شعارش را میدهند چرا دستی بالا نمیزنند که ما يک راديو يا تلويزيون مستقل داشته باشيم؟ پارلمان هلند يکبار به ما لطف کرد و بودجهای در اختيار روشنفکران ما قرار داد تا برای خودشان رسانهای دست و پا کنند، چرا سرمايهدارهای ايرانی چنين همتی ندارند؟
مهدی با چنين پايانی برای نوشتهاش از زمانه رفت: «حالا زیر سرم است. نجات پیدا میکند؟ بچه عشق میخواهد. دایههای مهربانتر از مادر چه میتوانند کرد؟ من به کنار. اصلاً مادرِ بد. امروز زمانه به نیروی عشق همهی زمانهسازان نیاز دارد. همه را از من نخواهید. زمانه دیگر عشق عمومی است. اگر میخواهیدش باید نجاتش دهید.»
امشب داشتم فکر میکردم که من همهی عمرم را صرف ادبيات و داستان و روزنامهنگاری و چاپ و انتشار کردهام، و با تمام تجربههام، با تمام طرحها و فکرها و سليقههام، با تمام دعواها و دلخوریهايی که با مهدی جامی در طول کار داشتم، با تمام سختیهايی که برای زمانه تحمل کردم، با تمام شبهايی از رمان نوشتن و حتا از خواب واماندم، ای کاش خانهای داشتم تا بفروشم و پولش را در اختيار مهدی جامی بگذارم و بگويم: بيا عزيزم، برو زمانهات را منتشر کن. برو فواره بزن تا عرش. برو بدرخش.
پنجشنبه نهم آبان 1387
مهدی جامی در زمانه ای از زمانه جدا شد !
طبیعی است که متاسف باشم از آنچه اتفاق افتاده است. هرگز فکر نمی کردم به این زودی ها از زمانه جدا شوم. برای خودم یک زمان 5 ساله قائل شده بودم. زندگی ام به 5 ساله ها تقسیم شده است. این بار قرار این بود که این دوره کوتاهتر شود. به اجبار. انتخاب من نبود. از کانادا که برگشتم با طرحی نو آمده بودم تا زمانه را در کانادا پایه گذاری کنم. هیات نظارت زمانه بدون اینکه این طرح را باز کند یک هفته بعد بدون حضور من تصمیم گرفت که ساختار زمانه را دگرگون کند. پیام آن از همان روز اول روشن بود. اما من عمدا نخواستم آن پیام را عمده کنم. من دلایل متعدد داشتم که تصمیم هیات نظارت یا بورد زمانه کارشناسی نشده و شتابزده است. دلایل قاتع کننده نیست و روش اجرا نیز مناسب نیست. خواستم تا طرح کتبی شود. شد. اما ایرادها کمتر نشد. تمام این ماجرا 20 روز طول کشید. آنها در 9 اکتبر جلسه گذاشتند در 10 اکتبر ضمن دیداری برای قهوه خوردن از سوی رئیس بورد و مدیر پرس نو به من شفاها ابلاغ شد. با همکاران ام صحبت کردم. سپس همکاران ام بدون حضور من - به دلیل عدم دعوت بورد از من - دو جلسه طولانی دو سه ساعته با اعضای ایرانی و بعد هلندی بورد داشتند. نامه نوشتند و امضا کردند. هزاران کلمه ایمیل رد و بدل کردند تا هماهنگ و یکصدا عمل کنند و بین من و بورد به تفاهمی حرفه ای برسند. دوباره روز جمعه با رئیس پرس نو دیداری خصوصی داشتم. روز شنبه پیشنهاد خودم را که در اساس، طرح دگرگونی ساختار را می پذیرفت و به تایید بیش از 20 تن از همکاران رسیده بود ارائه کردم اما با شیوه اجرا و تعاریف متفاوت. بورد آن را به منزله پذیرش نظر خود دانست و من در ایمیلی توضیح دادم که من تنها ایده را پذیرفته ام و در روش کار پیشنهاد خود را برای مذاکره و تفاهم دارم و سه هفته وقت خواستم تا به جای اول نوامبر از نیمه نوامبر طرح را با روشن ساختن جزئیات اجرایی کنیم. امشب دو نفر از بورد (رئیس و منشی) و دو نفر از پرس نو (رئیس و مدیر موقت بعدی) آمدند و گفتند که این پایان کار ما با توست. مذاکره بی مذاکره.
من یکبار پس از جلسه اول بورد با همکاران به دلیل رنجشی که در لحن و بیان اعضای ایرانی بورد دیدم درویشانه عذرخواهی و استعفا کردم. به طور نیمه رسمی رد شد. ولی فضا بهتر نشد. این دوره برای من اصلا آسان نبوده است. اما به خاطر زمانه و همکاران ام و برای بالیدن زمانه که اینهمه پایش عشق و کار ریختم و ریختیم تا جایی که می شد کوتاه آمدم. طرح پیشنهادی من بخوبی می توانست مسائل را حل کند. اما بورد و پرس نو حاضر نبودند بیش از این با من راه بیایند. در واقع اصلا راه نیامدند. نه حرف و نقد مرا قبول کردند و نه نقد و اعتراض همکاران ام را. امشب در جلسه کوتاهی که داشتیم آرام و با رد دلایل آنها خاتمه کار را پذیرفتم و به دوستان ام ایمیلی نوشتم و پایان کار خود را با زمانه اعلام کردم.
همه می پرسند چه اتفاقی افتاده است. این سوال من هم هست. بورد زمانه دلایل قانع کننده ای برای تصمیم خود ندارد و روش تصمیم گیری اش هم نه با موازین اداری سازگاری دارد و نه با اصول دموکراتیک. این را به آنها هم گفتم. گفتم که نامه وکیل پرس نو بر پایه اطلاعات ناقص و بی سند و یکطرفه نوشته شده است. اما من می توانم با دلیل و سند نشان دهم که بورد جدید که یک سالی از عمرش می گذرد از مدیر خود حمایت کافی نکرده است سهل است در طول ده ماه گذشته در کار اجرا مداخله کرده و شئونات مدیر را نادیده گرفته یا زیرپا گذاشته است. به همین دلیل هم سه جلسه آخر بورد با من با تنش همراه بوده است. البته به دلیل اینکه روند حقوقی جدا شدن من از زمانه از فردا شروع می شود و احتمالا چندماهی به طول خواهد انجامید نمی توانم شرح تفصیلی تری از مسائل و مشکلات مدیر با بورد ارائه کنم زیرا مایل نیستم بر روند فیصله قضایی کار تاثیر منفی بگذارم.
زمانه برای من خاطره ای شیرین باقی خواهد ماند. از سر شب ایمیل های همکاران ام از سراسر دنیا می رسد و من خود را در آینه پیامهای آنان باز می شناسم. بیشتر آنها می خواهند بمانم. اما نمی دانند که اگر ماندن ممکن بود هرگز جدایی نمی شد. زمانه بزرگترین کار حرفه ای من بوده است. خیلی کارهای دیگر هم کرده ام که آنها را هم دوست دارم و مثل همین کار دیوانه وار بر سر انجام دادن آنها کار کرده ام. اما به قول فروغ آدم همیشه به ان شعر آخری که می گوید دلبستگی بیشتری دارد. زمانه تازه ترین شعر من بود. طبعا دوست ترش می دارم. هنوز گرم است. هنوز از من جدا نشده و دور و سرد نشده است. بچه سرتق و اعصاب خراب کنی بود. جانم را می مکید. اما شیرینی اش جبران می کرد. هر قدمی که بر می داشت هر دندانی که در می آورد هر همسایه ای را که به حسودی وا می داشت می دانستم که این نوباوه پیشانی اش بلند است و آینده اش درخشان است. هر چه خوبی بود از دیگران گرفته و جمع کرده بود. کوچک و کم سن و سال بود اما دلبر و دلاور شده بود. دیگر کمتر نگران حال اش بودم. داشتم برای آینده اش نقشه می ریختم. عمید نائینی بزرگوار می گفت آقا شما از معدود ایرانی هایی هستی که می بینم برنامه ریزی بلند مدت می کنید. دقیقه نودی نیستند. شبی دراز در تورنتو به همراه نیکان و محمد آقا در محضرش بودم و آنقدر سرمان به حرف و سخن از پیام امروز و صنعت حمل و نقل و زمانه و بی بی سی و آیندگان و کجا و کجا گرم شد که شب دیرکشید و با سری پرشور و غوغا برگشتم. وقتی به آمستردام رسیدم زمانه را در سال 2009 گسترده تر و بزرگتر و پرطرفدارتر می دیدم. زمانه در کانادا می توانست خوب ببالد. زمانه ای که ظرف دو سال و در پایان پروژه می توانست روی پای خودش بایستد. اینکه در غیاب من چه گذشت در این شهر من هم نمی دانم. شاید چیزی خیلی کوچک. شاید چیزی بزرگ. اما زمانه من روی دستان ام پرپر شد. بیگانه شد. سخت شد. ناشنوا شد. دیگر مرا نمی شناخت. نمی دید. همه چیز در بیست روز اتفاق افتاد. حتما ریشه ای جایی داشته است. حتما. اما همیشه فکر می کنی این سرماخوردگی عادی است. رفع می شود. به سینه پهلو و سیاه سرفه کشید. حالا زیر سرم است. نجات پیدا می کند؟ بچه عشق می خواهد. دایه های مهربانتر از مادر چه می توانند کرد؟ من به کنار. اصلا مادر بد. امروز زمانه به نیروی عشق همه زمانه سازان نیاز دارد. همه را از من نخواهید. زمانه دیگر عشق عمومی است. اگر می خواهیدش باید نجات اش دهید.
چهارشنبه هشتم آبان 1387
گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم
ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه !!
_________________
چهارشنبه هشتم آبان 1387
نقل از پرشین کارتون- يحيي تدين

| An article in New Yorker about Ardeshir Mohasses 2008-10-29 Ardeshir Mohasses ![]() ![]() |
مقاله نيويوركر در باره "اردشير محصص"
1387-08-08
اردشیر محصص
پرشین کارتون- يحيي تدين/ سرویس جهان
"بن مك گراس" منتقد هنري مجله معتبر "نيويوركر"1 در مطلبي كه در شماره اخير اين مجله به چاپ رسانيده به شخصيت "اردشير محصص" پرداخته است . در اين مقاله كه قسمت كوتاهي از آن را براي شما انتخاب كرده ام نويسنده تلاش دارد مخاطبين را با هنرمندي آشنا سازد كه توانسته است طنز ايراني را در با نگاهي متفاوت به جهانيان معرفي كند :
"رمزي كلارك"2 سياستمدار كهنه كار و نماينده سابق مجلس امريكا كه حالا 80 سالگي اش را مي گذراند در يك گفتگوي كوتاه هنگام شركت در مراسم افتتاحيه آخرين نمايشگاه "اردشير محصص" در "مجمع آسيا " در نيويورك مي گويد : " بايد بگويم در تمام طول زندگيم من هميشه عاشق هنر بوده ام، آثار "گويا" در باره خشونت هاي اسپانيا را دوست دارم، همينطور طرح هاي سياه قلم هنرمندان فرانسوي كه از زمان انقلاب فرانسه تاكنون باقي مانده است، و همينطور كارهاي "اردشير" را، او فرهنگ و تاريخ كهنسال كشورش را بهتر ازهمه به ما نشان مي دهد، بهتر از هر كسي كه مي شناسم".
در كنار حرف هاي "رمزي كلارك" بايد اضافه كنم "اردشير" را مي توانيم به نوعي "سائول استينبرگ"3 ايران بناميم ، هنرمندي كه تهران را در سال 1967 زماني كه مطلع شد شاه ايران به شدت از طرح هاي او ناخشنود شده است ترك كرد. آثاري كه تعدادي از آنها در صفحات سياسي مجله تايمز نيز به چاپ رسيد بود ، سالها بعد "رمزي كلارك" كمك كرد تا "اردشير" ويزاي اقامت در امريكا را بدست آورد.
"رمزي كلارك" در اين باره مي گويد : "به او كمك كردم در حالي كه هزاران كيلومتر از من دور بود، البته امروز هم به همان اندازه از هم دوريم، اگر چه من در خيابان دوازدهم زندگي مي كنم و اردشير در خيابان سيزدهم".
براستي در اين اتفاق نوعي خويشاوندي نيز وجود دارد : "محصص" هنرمندي كه حقوق خوانده است و "كلارك" حقوقداني كه آثار هنرمندان را جمع آوري مي كند. بعدها "اردشير" نيز با طرح هاي خود محبت هاي "كلارك" را پاسخ مي دهد ، آثاري كه در پائين و گوشه راست آن نوشته شده : "براي رمزي كلارك".
چهارشنبه هشتم آبان 1387
www.mofaser.blogfa.com
تصمیم گرفتم که این وبلاگ را راه اندازی کنم برای جمع شدن همه همکاران گل طنز و کاریکاتور .
منتظر خاطرات شما دوستان هستم
باری دیگر دست استاد علیزاده را میبوسم که خداوکیلی خیلی بهش بدهکار هستیم .








