یکشنبه بیست و یکم مهر 1387
نامه ای برای نیکزاد نجومی

سلام به نیکزاد نجومی عزیز
قبل از هر حرفی بهت تسلیت می گویم به خاطر درگذشت اردشیر محصص . میدانم در آخرین لحظه های عمرش در کنارش بودی ! خوشبحالت !
الان که این نامه را برایت می نویسم در تنهائی خودم به غم نشسته ام و سوگوار کسی هستم که در دل غربت و تنهائی از دنیا رفت بی سرو صدا ! و الان آرام در یکی از سردخانه های شهر نیویورک خوابیده .
به عنوان یک ایرانی از تو خواهش میکنم که تمام تلاشت را بکن که اردشیر در خاک وطن به خاک سپرده شود . امروز بمن گفتی او وصیعت کرده که در آمریکا به خاک سپرده شود ولی اردشیر مال ایران است . اردشیر جزوی از هنر ایران است .
بعنوان یک ایرانی وطن پرست آمادگی خودم را اعلام میکنم که حاضرم با یکی از بستگان اردشیر برای ارسال او به ایران به آمریکا بیایم !
نیکزاد عزیز در جائی گفتی تبعید یعنی تبعیض ! اردشیر محصص مال تبعیض نیست !
کمک کن تا اردشیر به ایران بیاید احمد شاملو . عمران صلاحی . کیومرث صابری . پرویز شاپور . مهدی سمسار منتظر او هستند . با تقدیم احترام . هومن شهبندی - بروکسل
شنبه بیستم مهر 1387
رئیس جمهور به روایت تصویر
از کودکی علاقه به علم و دانش داشت. در خانوادهای فقیر، زاده شده بود.
میشد حدس زد که اعتقادات دینی محکمی دارد.
مردی ناشناس که مشخصن به روحانیت زمان خودش، احترام خاصی میگذاشت.
جنگ شد با دوستانش به جنگ رفت. دوستانی که بعدها هر کدامشان زنده ماندند، به قدرت رسیدند.
در یک روز عادی که در خواب بود،
کسی صدایاش کرد و او با روی خوش، از خواب بیدار شد.

صبحانهاش را خورد،

و کفش هایش را پوشید که به مسجد محل برود.
سر نماز بود که کسی او را صدا زد.
گفت : الان میآیم و سریعا از مسجد بیرون آمد و کفشهایش را پوشید.
با لبخند همیشهگی پرسید: چه کسی ممکن است با من کار داشته باشد؟
گفتند: باید بروی و خودت را در رادیو تلویزیون به مردم معرفی کنی.
گفت : هنوز زود است. ببین هنوز ساعت هشت صبح هم نیست!
چون کسی او را نمیشناخت، مجبور شد وقتی برسد، خودش را با صدای
بلند معرفی کند .
وقتی او را شناختند، او را بردند پیش آقای حیاتی.
و کمی که گذشت، توانست با ضرغامی هم دیدار کندو طبق معمول با شوخی و خنده او را سر ذوق بیاورد.
قرار شده بود که رئیس جمهور شود و مشت محکمی به دهان یاوهگویان شرق و غرب و مخصوصاً ... بزند.
او در دو مرحله مشتهایش را گره کرد.
برای اولین بار که جلوی دوربین و میکروفن خبرنگاران قرار گرفت، کمی گیج شده بود.
و حرکات ضد فرهنگی میکرد و علامت گروه متال را به مردم نشان میداد!
مردم از این ساده گی او لذت میبردند و به چشم آدمی ساده دل نگاه می کردند.
که گاهی ابراز احساسات شدیدی میکند.
و گاهی در هجوم ابراز احساسات مردم، کارش به جاهای باریک میکشد!

از خدا کمک خواست و
شناسنامهاش را برداشت و به پای صندوق رای رفت تا به خودش رای بدهد.
مسیر از اول مشخص بود
فقط کافی بود او دوباره کفشهایاش را به پا کند
و لباس رزم بپوشد
و از قویترین مردان جهان کمک بگیرد تا به حلقه قدرت وارد شود
تا بتواند به پشتوانهی قدرت نظامی،
و محبوبیتی که در بین نیروی مسلح داشت،
و کمک «هوگو»ی خوبش،
.
البته در این راه، دعای معلم کلاس اولش هم، بسیار کارساز بود.
تواناییهای خودش نیز به کمکش آمدند
تا با نیرویی الهی و غیبی، در هاله ای از نور فرو برود.
و در هنگام عبادت، کفش های کذایی را به پا کرد .

تا به سمت قدرت، حرکت کند

و شیوخ کوچک منطقه را در تسلط قدرت بگیرد .
او چهرههای دوست داشتنی فراوانی دارد.

گاهی رفتگر شهرداری است،

گاهی یک بلوچ
گاهی یک لرستانی غیور

گاهی یک تاجیک شش آتشه

گاهی یک روستایی شاد

گاهی یک عرب تمام عیار
و گاهی نمی داند که دیگر کیست؟
اما همیشه کفش های آهنینش را به پا دارد
و با اتکا به خدا در هرجایی
ولو در خانهی خدا
برای رسیدن به حق مسلم مردمش، دلسوزی می کند.
او از خودش چنین سیاستمداری را به تصویر کشیده است:

خدا عاقبت ما را به خیر کند. انشاالله.
جمعه نوزدهم مهر 1387
دیباچه اردشیر محصص برای همیشه بسته شد !

در طلبت آن شدم مرغ سلیمان شدم
مطرب دوران شدم تا که بیابم تو را
صدر نعیمان شوم حب کریمان شوم
چون یل توران شوم تا که بیابم تو را
مست هوائی کنم بانگ رهائی کنم
صد چو وفائی کنم تا که بیابم تو را
روز و مه و شب چراغ راوی ملک فراق
از که بگیرم سراغ تا که بیابم تو را
جان من آزاد شد ساعت میعاد شد
پیر زمان یاد شد تا که بیابم تو را
سیم زر ناب شد ماه فلک خواب شد
طاقت دل تاب شد تا که بیابم تو را
صد که نیابم تو را باز بیادم تو را
دست نهادم تو را تا که بیابم تو را
تقدیم به روح اردشیرمحصص
هومن شهبندی
دوباره در خلوت تنهائی خودم باید اشگ بریزم !
الان خبر بدی را از هادی حیدری شنیدم اردشیر محصص درگذشت !
ماهها در تلاش بودم برم نیویورک و دیداری با اردشیر محصص داشته باشم با هادی حیدری در میون گذاشتم مثل همیشه استقبال کرد نامه ای برایم تنظیم کرد تماس گرفتم با خودش صحبت کردم به خنده گفت آقا دیر اومدی !
سالها کجا بودی؟ ...........
از رو نرفتم دوباره تماس گرفتم ایشون گفتند : من حرفی ندارم که بیائی فقط مصاحبه تصویری نه !
راضی بودم میدانستم که شرایط مسائد نیست !
شماره تماسی دادند و گفتند با این شماره تماس بگیر و کارها را با ایشون ادامه بده !
تماس گرفتم آقائی که مسئول ملاقاتهای اردشیر محصص بود از همون لحظه اول برای ایده من گارد گرفت !
و گفت این من هستم که تصمیم می گیرم که این ملاقات بشود یا نشود ! میدانستم ریشم گرو آقاست !
با خونسردی گفتم آقای عزیز این مصاحبه قرار است در روزنامه اعتماد ملی به چاپ برسد و جوانهای ایران باید بیشتر با سرمایه ملی خودشون آشنا بشوند !
آقای محترم فرمودند : جوانهای ایران کیلو چنده ؟ اعتماد ملی ! کروبی ؟ ...........
باز چبزی نگفتم ! سعی کردم با شیرین نشاط ارتباط برقرار کنم نشد !
نامه برای ایراندخت محصص نوشتم تماس گرفتم ! دیگه از زمانی که با مسئول ملاقاتهای محصص ارتباط برقرار شد نتوانستم با خود محصص صحبت کنم ! (سفارش کرده بود به پرستارانش که گوشی را به من ندهند ! ) .
درخواست من قربانی ایده های وطن فروشانی شد که نخواستند صدا و پیام محصص به تهران برسد !
اردشیر رفت ! ولی آقایونی که دور او بودید و نگذاشتید این مصاحبه سرانجام بگیرد ! شما ها دشمن ایران و ایرانی هستید !
آخرین مصاحبه ای که میتوانست وداع او با ایران باشد را شماها برایش مانع شدید !
او رفت ولی یادش - نامش - خاطراتش - آثارش در دل همه ملت ایران با افتخار باقی خواهد ماند .
و بدانید شما دشمنان ایران هیچوقت در دل ملت شریف و نجیب ایران جائی نخواهید داشت .
شماها دشمن فرهنگ و هنر ایران هستید گورتان در دل غربت است .
به سهم خودم درگذشت استاد اردشیر محصص را به خانواده عزیزش و مردم شریف ایران تسلیت می گویم . انا الله و نا الیه الراجعون .
نامه ای که پرشین کارتون برای ملاقات من با اردشیر محصص ارسال کرده بود !
| bruxelles | |
| De :Behrooz Moazami | ) |
| Envoyé : | dim. 03/08/08 22:24 |
| À : | hooman 32 (hooman32@hotmail.com) |
ba arze mazarat az pasokh deyr
aghaie mohassess
mayel be anjam mossahbeh nabudeh va nistand.
mofagh basheed.
b..............
.----- Original Message -----
From: hooman 32
Date: Sunday, August 3, 2008 5:14 pm
Subject: salam az bruxelles
To: >
آقای ............ مسئول ملاقاتهای استاد اردشیر محصص
درود بر شما
!ادب حکم میکرد که مثبت بودن و یا منفی بودن درخواست بنده را برای دیدار با استاد اردشیر محصص به بنده ابلاغ می فرمودید
شما خیلی راه دارید تا برسید به درخواست همه جوانهای یک سرزمین ! جوانهائی که تشنه خبر از استاد هستند
متاسفانه موقعی که یک هنرمند از دنیا می رود گله ها آغاز می شود که کسی در قید حیاتش نیومد حالش رو بپرسه
من آمدم ! و این نامه را در تاریخ به ثبت می رسانم که خواستم که یک جوان ۲۰ ساله که فقط اسم اردشیر محصص را شنیده مصاحبه اش را بخواند ! و شما و فی الباقی هموطنان بدانید که اگر در ایران نیستند ولی اسمشون یادشون در دل هزاران هزار هنر جو و هنر مند هست
ای وای بر ملتی که با فانوس دنبال پهلوانانش می گردد
با تقدیم احترام هومن شهبندی - بروکسل ۳ آگوست ۲۰۰۸ میلادی
------------------------------------------------------------------------------
نامه ای که برای ایراندخت محصص نوشتم !
ایراندخت نازنین
درود بر تو
امیدوارم که در چهار دیواری خاک پاک و مقدس ایران در کنار خانواده روزگاری خوش .تنی سالم . لبی خندان داشته باشی .
امروز بعد از مدتها تلاش سمجانه ! برای اولین بار موفق نشدم آن چیزی را که می خواستم بدست بیاورم . بخاطر همین مزاحمت شدم که شاید تو بتوانی کاری انجام بدی .
قبل از اینکه وارد ماجرا بشوم اجازه بده کمی خودم را برایت معرفی کنم من هومن شهبندی هستم و سالهاست که دردل غربت زندگی کردم . غربت رادیدم و غربت را چشیدم ! ولی هیچوقت ریشه درخاک غربت نداوانده ام سالهاست که به عنوان یک خبرنگار بدون هیایو ! بدون حاشیه ! و جنجال قلم زدم و افتخار می کنم که بعد از سالها فعالیت هیچکس مرا نمی شناسد .
عزیزجان
نمی دانم تا چه حد به زندگی دوباره اعتقاد داری ؟ ولی حس می کنم که درعمرگذشته ای که داشتم اهل رشت بودم عاشق رشت هستم و عاشق همه رشتی های ایران چه اونهایی که اینورهستند و چه اونهایی که درولایت هستند .
انگاری زندگی من .سرنوشت من . عمر من و آینده من به رشت گره خورده !
* سالهاست که مترجم رسمی ام که گاه گداری اسنادی احتیاج به ترجمه فرانسه داره اهل رشت است .
* سالهاست که بیمه گرم اهل رشت است .
* سالهاست که بهترین رفیقم اهل رشت است .
* سالهاست که اسم گیلان که میاد قلبم ضربانش یک جوردیگه میزنه .
* سالهاست که به گیله مردها افتخارکردم .
* سالهاست که به زنهای گیلانی که با شرافت درشالیزارهای برنج و چای زحمت می کشند احترام گذاشتم .
* سالها آرزو داشتم که همسرم ( دخترگیلانی ) باشد . هشت سال پپش با دختری آشناشدم که وقتی گفت (( گیلانی )) هستم خواستم که فی الباقی عمرش را غلامش باشم . و امروز همسرم هم اهل رشت است .
( تی جان قربان ایران دخت عزیز )
سه سال پیش که آمدم ایران برای خودم کاری دست و پا کردم در فدراسیون ژیمناستیک . قهرمان ژیمناستیک اهل رشت بود.
ازفدراسیون آمدم گل آقا : همانطور که میدانی بنیانگذار گل آقا اهل فومن بود .
مجبوربودم کاری دوم داشته باشم عین همه کسانی که دوشیفته کار می کنند .رستورانی بود و آن نیز گیلانه نام داشت .
می بینی که زندگیم به رشت گره خورده !!!!!!!!!!!!!
و حال = آرزوی بزرگم این است که تا دیر نشده ملاقاتی با کاریکاتوریستی داشته باشم که او هم اهل رشت است . اردشیر محصص

ایراندخت عزیز . ماه هاست دارم تلاش می کنم اردشیر را ببینم شرایطش فراهم نمی شود . اگر بخواهم این گره را مو شکافی کنم به چندنکته مهم می رسم :
سالهاست که اردشیردرتنهایی خود درنیویورک زندگی می کند
سالهاست که هیچکس سراغ او از مطبوعاتی ها نرفته درخانه او راکسی نزد که بگوید
اردشیر خان حال شما خوب ؟
اردشیرخان خسته نباشی برای کاریکاتور ایران زحمت کشیدی !
اردشیرخان یک شاخه گل تقدیم شما !
اردشیرخان کمک نمی خواهی ؟
اردشیرخان دارم میرم ایران اونورکاری نداری ؟
اردشیرخان ...............................!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
زندگی توی غربت ! مرده شورش رو ببرن که آنقدر این خاک غرب بی وفاست
قانون این خراب شده این است که تا کسی جلوی چشم ما نبود حکم به فراموشیش دهیم !
ولی قانون خودشون برای خودشون پا برجاست به قهرمانان و پهلوانهای خودشون ارج می دهند ! بها می دهند . هوایش رادارند ! که مبادا به سرمایه مملکتشون لطمه ای بخورد .
ولی تو این خراب شده خارجی ها بها ندارند . ارزش ندارند . نمی خواهند بفهمند که ما کی هستیم . چی داریم و ازکجا آمده ایم !!!
اینجا ایرانیها بداد هم نمی رسند !!!
سوسن درتنهایی خودش ازدنیا رفت . بیک ایمانوردی وقتی ازدنیا رفت کسی درکنارش نبود. فریدون فرخزاد سه روز جسدش روی زمین مانده بود . ویگن درکنار گیتارش فوت کرد. مهستی فقط سحر درکنارش بود . اینه غربت ! تف به این غربت !!!!!!!!!!!
امروزاردشیر باهمه قهر کرده جواب کسی را نمی دهد .

سه ماه پیش با او تلفتی صحبت کردم گفتم می خواهم بیایم ببینمتون با همون لحجه شیرین گیلکی گفت : عزیز جان دیر آمدی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
درست است دیرآمدم . گرفتاربودم . درسته به موقع نیومدم سراغت ولی به همون خاکی که تو بهش اعتقاد داری بعد هفتاد سال لحجه ات رنگ فرنگی نگرفته قســــــــــــــــــــــم
که من هم عین تو توی این زندان آزادی بی درو پیـــــــــکر گیرم !!!!!!!!! می فهــــــــــــــــممت!!!!!!!!
ولی دلم می خواهد تورو به جوانهای ایرانی که فقط اسمی از تو به گوششان خورده بشناسونم .
ایراندخت عزیز آخرین تلاش و امیدم نوشتن همین نامه است . میدانی درغربت احساس . عشق . علاقه . عرق ملی همه اش از بین رفته متاسفانه پرستارانی که فرشتگان الهی هستند و از اردشیر نگهداری می کنند ایرانی نیستند و احساس من را نمی فهمند .
دوستانی که با او درارتباط هستند با امروزایران مشکل دارند و حاضر نیستند قدمی مثبت دراین راستا بردارند چون عاطفه و عرق ملی در آنها مرده !!!
هرکاری باشه میکنم تا این دیدار انجام بشه . تاریخ کاریکاتورایران یک اردشیرمحصص بیشتر ندارد.
بعنوان خواهر اردشیر که بارها گفتی هرچه داری ازاردشیر است و خواهرهمه کسانی که کاریکاتور ایران را دوست دارند کمک کن تا این دیدار انجام بشه حاضرم دعوت نامه ای برایت بفرستم بیایی بلژیک و با هم به نیویورک سفر کنیم .
منتظرجواب نامه ات هستم مراقب خودت باش
ارادتمند هومن شهبندی
و اما مشکل اساسی : متاسفانه هیچ تماسی از خانم محصص ندارم خواهش می کنم هرکسی ایراندخت محصص رامی شناسد این نامه را بدست او برساند .
جمعه نوزدهم مهر 1387
طراحی مرگ در تنهایی
|
|
پرشین کارتون- هادی حیدری:
حوالی ساعت 18/30 امروز جمعه 19 مهرماه 1387، پیام کوتاهی از «امیر فرهاد» به دستم رسید:
« اردشیر محصص درگذشت!»
به حد کافی شوک آور بود که لحظه ای میخکوبم کند. کمی که به خود آمدم گفتم که اردشیر محصص راحت شد.
آری! اردشیر محصص یکی از نام آوران عرصه کاریکاتور و هنرهای تجسمی، شامگاه پنجشنبه 18 مهرماه 1387 در سن 70 سالگی، در تنهایی خویش در شهر نیویورک در حالی که سال ها با بیماری خود دست و پنجه نرم می کرد، چهره در خاک کشید و دنیا را با آدم هایش تنها گذاشت.
«اردشير محصص در 18 شهريور 1317 در رشت از مادري شاعر و پدري قاضي به دنيا آمد. او در مصاحبهاي گفته: »هميشه دوست دارم سنم را دو سال كمتر از آنچه هستم به ديگران بگويم و شايد اين موضوع در اينجا هم صدق كرده باشد.«
اردشير در بين 4 فرزند خانواده )سه پسر و يك دختر( كوچكترينشان بود. مادر او سرور )مهكامه( محصص از شاعران نامي ايران و از دوستان صميمي پروين اعتصامي بود. او شش سال بعد از پروين به دنيا آمد و به دليل فرهنگي بودن خانواده در سن 10 سالگي شروع به سرايش شعر نمود. پدربزرگ مادري اردشير يعني ميرزا احمدخان مستوفي محصص از فضلاي معروف گيلان و مادربزرگ مادرياش ساره سلطان، فاضلهاي هنرمند بود كه در خط و نقاشي بسيار نامور بود. سرور محصص كه در چنين فضايي رشد كرده بود با ادبيات و هنر بيگانه نبود.
سرور كه در سال 1291 در لاهيجان به دنيا آمده بود در سال 1306 با خانواده به رشت آمد و رياست سازمان اكابر نسوان رشت را به عهده گرفت و در سال 1307 با پسرعمويش عباسقلي محصص ازدواج كرد. ده سال بعد پدر اردشير به علت عارضه قلبي درگذشت و سرور كه 26 سال بيشتر نداشت عهدهدار سرپرستي خانواده شد. اردشير 12 ساله بود كه به علت تحصيل برادر، به همراه خانواده به تهران مهاجرت كرد.
محصص با اينكه زرتشتي نبود اما سيكل اول را در دبيرستان فيروز بهرام كه مخصوص زرتشتيها بود گذراند. سيكل دوم را نيز در دبيرستان هدف سپري كرد و سپس براي گرفتن ديپلم، سال آخر تحصيل را در دبيرستان دانشگاه تهران به پايان برد و توانست ديپلم ادبي بگيرد هرچند كه خودش معتقد بود كه »هيچوقت نتوانستم در دبيرستان شعري را از بر كنم و درسهاي دستور زبان و انشاي من تعريفي نداشت«
حضور يكساله او در دبيرستان دانشگاه تمدن برايش جالب و مغتنم و به قول خودش »بسيار شگفتانگيز« بود، چون هيچوقت بيش از 5 يا 6 دانشآموز سر كلاس نميآمدند و ناظم مدرسه مجبور بود دانشآموزان را از سر كوچه شيرواني يا كافه نادري يا كافه فيروز جمع كند و به سر كلاس بياورد. اردشير ناگهان با دنياي تازهاي آشنا شد. پس از گرفتن ديپلم ادبي در كنكور چهار دانشكده شركت كرد: هنرهاي زيبا، حقوق، فلسفه و معقول و منقول كه به جز آخري در هر سه رشته قبول شد. او بيدرنگ رشته حقوق را انتخاب كرد. اردشير مهمترين دليل براي اين كار را كلاه نوار طلايي قضاوت پدرش ميداند كه در كودكي دوست داشت از آن استفاده كند. محصص در سال 1341 از دانشكده حقوق دانشگاه تهران ليسانس گرفت.
اردشير 3 ساله بود كه به همراه برادر بزرگترش به تماشاي »سريال مشهور بلاي جان نازيها« رفته بود، زماني كه از سينما برگشت در منزل از او درباره داستان فيلم سوالاتي كردند و چون او نميتوانست ماجراي فيلم را شرح دهد آنچه را ديده بود بر روي كاغذ طراحي كرد.
اين اولين طراحي محصص بود و آغاز راهي كه بعدها او را به مشهورترين طراحان ايران و جهان مبدل ساخت. محصص با اينكه از كودكي به طراحي ميپرداخت اما در سال آخر دانشكده، طراحي براي او به عنوان حرفه و مهمترين كار زندگياش درآمد. او بعد از اتمام تحصيلات در رشته حقوق در كتابخانه يكي از وزارتخانهها شغلي به دست آورد و مشغول به كار شد و در عرض يكسال تمام كتابهاي آنجا را خواند و سپس استعفا داد و براي هميشه خود را وقف طراحي كرد.
در همين زمان احمد شاملو به سردبيري كتاب هفته رسيد و طرحهاي اردشير را به مقدار زيادي براي چاپ پذيرفت. بعد از تعطيلي كتاب هفته به روزنامه كيهان رفت و در آنجا مشغول به كار شد و با اينكه اكثر آثارش به درد نشريه خبري نميخورد ولي مهدي سمسار سردبير وقت روزنامه تعداد زيادي از آثار او را براي چاپ پذيرا شد.چاپ اولين مجموعه طراحيهاي اردشير شش سال به طول انجاميد چون هيچ ناشري حاضر به چاپ آن نبود تا اينكه سيروس طاهباز در سال 1350 اولين مجموعه طرحهايش را با نام كاكتوس در سري دفترهاي زمانه به چاپ رساند. فاصله چاپ دومين كتاب با كتاب اول فقط دو ماه بود. به گفته محصصأ »كاكتوس اولين مجموعه از اين قبيل آثار ]كاريكاتور [ بود.« برخي از كتابهاي او به اين شرح است:
با اردشير و صورتكهايش - اردشير و هواي توفاني - تشريفات - شناسنامه - لحظهها - وقايع اتفاقيه - طرحهاي آزاد - كافرنامه - ديباچه و تبريكات
محصص علاقه فراواني به مينياتورهاي ايراني و گرآورهاي قديمي و نقاشيهاي عاميانه داشت و علاوه بر اينها عكسهاي كهنه و همچنين عكسهاي روزنامهها را نيز جمعآوري ميكرد و آثارش در بيشتر موارد تركيبي از طرحهاي كتابهاي قديمي و عكسهاي عصر قاجار است.
محصص پيش از عزيمت هميشگي به نيويورك، چندين بار به خارج از ايران مسافرت كرد. اولين بار به پاريس رفت. او در پاريس رنگ را كشف كرد. در اين مورد گفته است: »در هر پاريسي ميتوان حداقل دوازده رنگ را پيدا كرد. از آن تاريخ رنگ را در كارهايم به كار ميبرم.«
دومين مسافرت او به نيويورك بود. تاثيري كه نيويورك بر آثار او گذاشت خطها و شكلهاي هندسي بود كه براي اولين بار در آثار او ظاهر شد. اردشير در نيويورك تعدادي طرح براي روزنامه نيويوركتايمز كشيد. ژان كلود سوارس )طراح مصريالاصل كه در ايتاليا تحصيل كرده بود( در مقام مدير هنري نيويورك تايمز صفحهاي به نام »اپ - اد« يعني صفحه مقابل سردبير را از دو سال قبل در اين روزنامه بنيان گذاشته بود. مردم نيويورك در صفحه اپ - اد در طي سالهاي انتشار، شاهد آؤاري از هنرمندان مطرحي چون اوژن ميهائسكو، برادهلند، جيمز گراشو و بسياري ديگر بودهاند. اهميت اپ - اد از آن رو بود كه كاريكاتورهايي كه درآن چاپ ميشد برخلاف ديگر نشريات آمريكايي، طرحهايي عادي و ساده نبودند. سوآرس از آثار محصص استقبال فراواني كرد و به اين ترتيب صحفه اپ - اد پذيراي آثار وي شد.
محصص به آثار استاينبرگ علاقه خاصي داشت و طنز در آثار بوش، بروگل، گويا، دوميه، انسور، پيكاسو، شاگال، يونسكو، بكت و فليني را ميستود.
او معتقد است كه در اكثر آثارش در دهه پنجاه مسائلي مربوط به كشورهاي جهان سوم همچون گرسنگي، استعمار، تراكم جمعيت، بيعدالتي و افزايش سلاحها و... به چشم ميخورد.
محصص در سال 1354 نمايشگاهي از آؤارش را در گالري گراهام نيويورك برگزار كرد. او مقدمهاي در كاتالوگ نمايشگاه نوشت كه به لحاظ بررسي تفكرات و علايق او حائز اهميت است. اردشير در پاراگراف آخر اين مقدمه بر مسالهاي اشاره كرده است كه ميتواند به عنوان بخشي از تاريخ هنر ايران مورد توجه قرار گيرد: »در كشور من مردم از هنرمند انتظارات زيادي دارند. در طول تاريخ هنر آينه عقدهها، دردها و آرزوهاي مردم بوده است. شعر به عنوان سنگري درآمده كه مردم را از دشمنش حفظ ميكند. با مينياتور ايراني دشنام دادهاند و چنگ زدهاند و با زبان و معماري و هنرهاي ديگر انتقام گرفتهاند، حمله كردهاند، پناه بردهاند و به احساس راحتي رسيدهاند و موجوديتشان را ثابت كردهاند. اگر در چنين محيطي شخصي هنرش را جدي نگيرد نه تنها مردمش بلكه خودش را از دست داده است«
محصص با اينكه در دورهاي در توفيق كاريكاتور كشيده است اما معتقد بود كه نشريات فكاهي ايران حتي قابل ورق زدن هم نبودهاند. در مصاحبهاي گفته بود: »در قديم در آخر سالهاي 1330 نشريات فكاهي را حداقل ميشد ورق زد و نگاه كرد. نشريات فكاهي به روز امروز ] 1352[ نيفتاده بودند كه از شدت ابتذال و خنكي حتي قابل نگاهكردن نباشند. در آن زمان وقتي نشريات فكاهي را ميديدم در بين خاكها ذرات طلا را پيدا ميكردم - كه از پرويز شاپور بود - و بعد آشنايي بيشتر با خودش و طنز او تاثير عميقي در كارم گذاشت۱.«
شايد بتوان علاقه او به كاريكاتورهاي خاص و به اصطلاح روشنفكري كه برخلاف كاريكاتورهاي رايج و فكاهي بودند را از خلال جملات زير كشف كرد او در جايي چنين گفته: »كاريكاتور يك هنر رپرتاژ است، يك وقايع نگاري. من آنچه را ميبينم ميكشم. به نظر من كاريكاتورها اسناد يك عصرند. همچنان كه مدارك رسمي، اعلاميههاي دولتي و گزارشهاي پارلماني نيز چنيناند.»
خرداد ماه امسال، مركز اصلي اتحاديه آسيا در نيويورك The Asia Society’s headquarters in New York پذيراي مراسم بزرگداشت هنرمند و كارتونيست برجسته ايراني " اردشير محصص" بود. به اين مناسبت مجموعه اي از 80 تا 100 اثر از "اردشير محصص" كه همگي در كتابخانه ملي امريكا نگهداري مي شود در معرض نمايش بازديدكنندگان قرار گرفت. اين همايش بزرگ كه براي سپاس و قدر داني حدود 60 سال فعاليت اين هنرمند است توسط "شيرين نشاط" و "نيكزاد نجومي" سازماندهي شده است. در اين مراسم حتي دفترچه هاي نقاشي زمان كودكي "اردشير محصص" در معرض ديد بازديد كنندگان قرار گرفت.
محصص که در يك خانه محقر در نيويورك زندگي مي كرد خود بزرگترين غايب اين همايش بود. اردشير محصص بخاطر بيماري در اين مراسم حضور نداشت. تعداد زيادي از علاقمندان اردشير محصص حتي از ايالات واشنگتن و بوستون به نيويورك آمده بودند تا احترام و علاقمندي خود را به اين هنرمند جهاني ابراز دارند. از جمله شركت كنندگان در اين مراسم "رمزي كلارك" فعال حقوق بشر و ديپلمات سابق امريكائي و نيز خانم "كازان" همسر كارگردان صاحب نام امريكائي "اليا كاران" بودند. خانم "كازان" در مورد ارزش آثار محصص ، آن ها را بي نظير و تكان دهنده توصيف كردند. آقاي "رمزي كلارك" نيز كه كلكسيوني از آثار محصص را در احتيار دارد از او به عنوان هنرمندي استثنائي نام برد.
«پرشین کارتون» درگذشت این هنرمند پرآوازه ایرانی را به جامعه هنری و دوستدارانش تسلیت می گوید و برای روح او آرزوی آرامش می نماید.
چهارشنبه هفدهم مهر 1387
عکاس قزوینی گفت : منو این همه خوشبختی محال !
سه شنبه شانزدهم مهر 1387
قهرم با همه قهرم !
قهرم قهرم
باز هم قهرم .....
از زمین و آسمان قهرم ...
با رفیقان دغل قهرم ...
از شهین قهرم ..
با مهین قهرم ...
از یسار و از یمین قهرم ...
با محمد اصفهانی و داریوش و ابی قهرم ...
با اندی و کورس قهرم ....
بعد از این دیگر زغیر و آشنا قهرم ....
به جون داداشم با زن داداشم قهرم ....
از تاتر و سینما قهرم ....
از غربت و آوارگی قهرم ....
حتی از شما خوانندگان قهرم ....
از دست خدا قهرم ! ...
هومن به هومن می گوید : ای به جهنم که قهری ! مرتیکه انگار نوبرش رو آوردن !
هی قهرم قهرم ! خوب چیکار کنم که قهری ؟
اونقدر قهر باش تا جون از کونت در بره !
سه شنبه شانزدهم مهر 1387
خبر فوری ! استعفا نامه آقای کردان
دوشنبه پانزدهم مهر 1387
سید ابراهیم نبوی قلبش دوم دام میزنه !
دو - سه روزی است که سید ابراهیم نبوی عزیز در مراقبت های ویژه در بیمارستان هست قلبش کمی درد گرفته دوم.. دوم ..دام دام... میزنه ! که امیدوارم هر چه سریعتر خوب بشه و به کارهایش برسه و از همین صفحه بهش میگم
نبوی دوستت دارم





