دوشنبه چهاردهم مرداد 1387
نیک آهنگ و ابراهیم نبوی مهمان آقای تن تن در بروکسل
بزودی گزارش تصویری ضیافت شام بمناسبت دیدار تن تن با ابراهیم نبوی و نیک آهنگ کوثر در بلژیک ( بروکسل ) را در وبلاگ روزگار خوش هومن آقا ! ملاحظه بفرمائید .
مشروح اخبار تا ساعاتی دیگر !
تا یک فرصت کوتاه خدمت می رسم !
هومن
جمعه یازدهم مرداد 1387
نامه ای برای یحیی تدین
سلام یحیی تدین عزیز و دوست داشتنی
امیدوارم که در نهایت سلامتی و شادی و خوشی در چهار دیواری خاک پاک و مقدس ایران سلامت باشی . از اینکه ایمیلی برام فرستادی خیلی خوشحال شدم .
شخصا به شخصیتی که داری که انقدر متین هست افتخار میکنم . از اینکه دوست نازنینی دارم خوشحالم .
ایمیل سراسر مهرت منو در این دیار غربت لعنتی خیلی خوشحال کرد ممنونت هستم .
تو بیشتر منو درک میکنی و میفهمی چون غربت کشیدی
من اصلا اینجا را دوست ندارم و خرسند نیستم ! هیچ چیزی منو در این کشور ارضی نمی کنه !
مردمانشو دوست ندارم . چون شبیه من نیستند !
فرهنگشون عین فزهنگ من نیست !
اینها صمد بهرنگی ندارند !
اینها جلال آ ل احمد ندارند !
اینها منیرو روانی پور ندارند !
اینها فروغ و اعتصامی ندارند !
اینها نمی فهمند حافظ کیه ؟
اینها ندارند مرام دوستی !
اینها دربند و درکه ندارند !
اینها بازار تجریش و امام زاده صالح ندارند !
اینها نون سنگک بربری تافتون ندارند !
اینها انرژی هسته ای ندارند !
اینها بامداد خمار و شب سراب ندارند !
اینها نمی دونند ننه بابا یعنی چه !
اینها یک روز کرایه خونشون دیر میشه آژان کشی می کنند !
اینها نمی فهمند سر قبر ننه بزرگ و بابا بزرگ یعنی چی ؟
اینها نمی فهمند مخلصم یعنی چی ؟
من سالها آ رزو داشتم بیام تو روح خودم . پوست خودم . جائی که آدمهاش شبیه من هستند !
درس خوندم زحمت کشیدم لیسانس گرفتم ! صبح ها دانشگاه و شب ها تو رستوران ظرف شستم !
همه اش تو این کله خالی ! فکرم بود برم وطن !
اومدم ایران ( ولایت ) شدم مدیر روابط عمومی فدراسیون ژیمناستیک واسه اینکه روابط عمومیم عالی بود ! عین الاغ های گیلان و مازندران ازم کار کشیدن ....................... گفتم آقا حکم ! بیمه ! حقوق !
گفتن نماز بلد نیستی ! مرده رو نمی دونی چه جوری میشورند ! ما با آدمهای مرتد کاری نداریم ! بسلامت ! ...........
به لطف گلنسا اومدم گل آقا شدم مدیر بازرگانی آگهی هائی گرفتم کارهائی کردم که همه مبهوت مانده بودند !
دنبال کار دومی بودم باید یک کار دیگری هم میکردم با ۱۰٪ کمیسیون نمی شد زندگی کرد !
بر خلاف میل باطنی رفتم تو یک رستوران گارسونی کردم ! بشقاب گذاشتم بر داشتم ! فقط به عشق ایران . به عشق اینکه دلم بگیره تدین . هادی. علیزاده . فی الباقی دوستانم هستند از همه بیشتر خوشحال بودم همسرم در کنار خانواده اش هست .
همه رو می شناختم ولی غریب بودم ! همتون گرفتار بودین به کی میگفتم که یکی برایم کاری بکنه ؟
به عموم گفتم که عمو از راه اومدم آشنا نداری سفارش منو بکنی ؟ برم سر کار؟
گفت اشتباه کردی اومدی عمو همه دارن به آب آتیش میزنند برن از این مملکت اونوفت تو بدو بدو اومدی ایران ؟ ( عموی ما رو باش ! ) . پشمک !
به آقای احمدی نژاد نامه نوشتم ! جوابی نیومد ! اینجا بلژیکی ها یک مشکلی دارند که احتیاج دارند یکی به دادشون برسه فوری نامه واسه مسئول مملکتش می نویسه ! من هم ادای اونهارو در آوردم !
باربد یک روز ازم سئوال کرد بابا واسه چی داریم میریم بلژیک ؟ بابا دیگه گل آقا نمی ری؟ برام بچه های گل آقا نمی یاری؟ واسه چی خونمون رو خالی کردیم ؟ نمی دونستم چی باید جواب این طفل ۴ ساله رو بدم ! بگم مقصر باباته ! روزگاره ؟ صاحب خونه بود که بی دلیل و احمقانه و بی رویه پول پیش خونه رو از 7000.000 رسوند به 17.000.000 تومن ! هنوز هم در حین رانندگی میگه بابا میشه قبل از اینکه بریم خونه مادرجون اینا اول بریم یک سر تهران ! من دو چرخه ایرانم رو دوست دارم ! من بلژیک رو دوست ندارم ! این طفل ۴ ساله هم غربت رو دوست نداره ! دنبال وابستگی های خودش می گرده !
می دونی یحیی عزیز !
گاه گداری به روزگار میگم چرا من؟
گناه من چیه که حق ندارم در شهر خودم باشم ؟
چرا حق ندارم صبح ها نون بربری بخورم؟
چرا حق ندارم صبح به صبح صدای گوش کر کن نمکی محلم رو بشنوم ؟
چرا حق ندارم دلم موقعی که می گیره برم سر قبر جد و آبادم؟
گریه داره نه ......؟
دردم فقط این بود که پارتی نداشتم !
یحی جان سرت رو درد آوردم منو ببخش !
الان داره بارون میاد ! انگاری دارن ارواح و فرشته ها به حالم گریه می کنند !
لابد اونها هم فهمیدن که این غربت زدهه . این عاشقه ! این که همه دوستاش ایران هستند روزگار باهاش راه نیومده ! دوباره شوتش کرده روزگار بره تو دل غربت !
با تمام نوستالژیکی که دارم دیروز توی اتوبان کامیون ترانزیتی رو دیدم که روش نوشته بود IRAN پنچر شده بود ! کنار میزنم ! از دور نگاه میکنم !
بسویش می روم !
سلام میکنم ! دست می دهیم ! و حالشو می پرسم !
می گوید سگ مصب موقع پنچر ی نبود ! می خندم
به کل کامیون نگاه می کنم ! از جائی که آ مده دلخورم !
جائی را که می رود دلخورم ! پس چرا بی صبرانه او را می نگرم !
که چرخ کامیون رو عوض کنه ؟
چون در چرخ کامیون هنوز هوای وطن باقی مانده بود ! دلم میخواد گریه کنم
مواظب خودت باش !
برام باز هم اگه میل داشتی ایمیل بده !
قربانت هومن شهبندی
بطور اختصاصی کامنت این پست باز است !
سه شنبه هشتم مرداد 1387
بیوگرافی هومن شهبندی
اسمش : هومنکه
فامیلش : شهبندکه
محل تولدش : قلهکه
آدرسش : ناف بلژیکه
هیکلش :از خیطی تکه
زیر پایش : یک دونه جکه
قدش : یک متر و سه جارکه
اتوموبیلش : خرکه
خوراکش : زرد آلو عنکه
دسرش : خرما خرکه
شیرینیش : پشمکه
ویالونش : دنبکه
توی مغزش : آهکه
قیافش : ارواح باباش خیلی با نمکه
ورزشش : الک دو لکه
عصرونه اش : آب زردکه
کارمثبتش : واروپشتکه
سرنوشتش : سونوشت حاجی لک لکه
خلاصه کلام : همه کارش کلکه
بخش ادبیات وبلاگ روزگار نا خوش هومن آقا : هی جونش بالا بیاد که تو کونش هم ککه ! (ببخشید این قسمت را ) .



