تبليغاتX
روزگار ناخوش هومن آقا

جمعه چهاردهم تیر 1387

مصاحبه با گاو محل !

 

همانطور که قول داده بودم امروز رفتم سراغ گاوی که هر روز صبح می بینمش و به آرومیش حسودیم میشه ! یهترین هوا . بهترین زندگی . بهترین علف !  بهترین دکترهای دامپزشک. گاو هم نشدیم !  گاوها بیشتر آرامش دارن تا ما انسانها ! ..........  تازه میگن زندگی خرهای اینجا شنیدنی است ! دیگه دارم یواش یواش قاطی می کنم !...................

سلام آقا گاوه   خوبی عمو  ؟     سلام آ قا هومن  خوبم  تو  خوبی عجب است که سری بما زدی حالی از ما پرسیدی ! 

نه بابا اختیار داری  من همیشه بیادتم عمو جان !

میشه خودت را برای خوانندگان وبلاگم معرفی کنی :   من اسمم گاو  است . اهل بروکسل هستم من همراه  خانواده اینجا تو این دشت زیبا زندگی می کنم از زندگیم راضی هستم ! علف تازه و بارون خورده می خورم  .     جات خالی !!  یک روز  بیا ناهار در خدمتت باشیم  !

چرا گاو شدی ؟    والله نمی دونم ! بابام  هم گاو بود تا اونجائی که یاد دارم مادرم هم گاو بود !  بابام همیشه میگه  گوساله میآئی گاو میری !

 کجا ؟   نمی دونم از بابام بپرس ! بابات کجاست ؟  اونور داره علف می خوره !  علف می خوری هومن خان؟ ...........

میگم داداشت شاکی نشه من دارم باهات مصاحبه م کنم ؟    نه بابا داداشم دیگه متمدن شده ! خودش هم این اواخر دوست دختر گرفته گاو  پدر !

شیرت رو به چه طریقی میدوشند؟  به سبک سنتی ! دستی ! هی می مالند !!!!!!!  ( ختده بلند ) .

تا حالا شده عصبانی بشی ؟    نه ! من اعصابم خیلی گاوی است ! بی خیال بی خیال ! بهترین هوا . بهترین علف . بهترین منظره .  خوشتیپ ترین  گاودار صاحبم هست !   دیگه چه میخواهم از خدا !

از فامیل هایت در اسپانیا خبر داری ؟  آره دارم ولی زندگی اونها خیلی سخت است با یک مشت ماتادور سر و کله میزنند !  این ماتادورها خیلی حرومزاده هستند ! اگه مردن بیان مردوننه مبارزه کنند !  اول دو سه تا تو نخاع میزنند بعد تو همون حال خرات مرتیکه میاد با اون لباس مسخره اش میاد با اون پارچه قرمزش میاد هی میگه   holleyyyyyyyy درد  و   holleyyyyyyyy    . خدا  جای حقی نشسته ! گاه گداری گاو میزنه تو دکو دنده طرف  مادر سگ  ! میزنه با  شاخش تو کونش ! سوتش میکنه  تو هوا تا حالش جا بیاد !

  هومن جان من باید برم  ! کلی کار دارم  ! مرسی که اومدی سراغم به گاوهای ایرانی سلام برسون .

سوال آخر اون رفیقت اونور داره چکار میکنه؟    کارهای بی ناموسی !  تو به این کارها کار نداشته باش !  

 

 

نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 5:12 |  لینک ثابت  

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387

اینگریت بتانکور آزاد شد

 اینگریت بتانکور  بعد از ۶ سال دیشب در کلمبیا آزاد شد .  اینگریت بتانکور  در تاریخ ۲۳  فوریه ۲۰۰۲   توسط  جنگ طلبان کلمبیائی ربوده شد .

فوریه ۲۰۰۲

Íngrid Betancourt Pulecio

جولای ۲۰۰۸

این  آخرین عکسی است که دیشب در فرودگاه کلمبیا از او به ثبت رسیده است . 

برای اطلاعات بیشتر به این سایت مراجعه کنید . http://www.lalibre.be/actu/monde/article/431770/betancourt-l-armee-libere-15-otages.html

 

نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 21:36 |  لینک ثابت  

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387

مصاحبه با یک گاو

 آخر هفته با یک گاو قرار دارم برای مصاحبه  لطف کنید حتما این مصاحبه را بخوانید la vache sur la prairie

 

نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 1:31 |  لینک ثابت  

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387

پرشین کارتون پنج ساله شد !

 

پنج  سالگی سایت پربار پرشین کارتون را به هادی حیدری . یحیی تدین . کیوان زرگری . حسن کریمزاده و دوستان و دشمنانشان  تبریک می گویم .  

با تقدیم احترام  هومن شهبندی ـ  بروکسل

                              

 

 

 

 

نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 1:12 |  لینک ثابت  

سه شنبه یازدهم تیر 1387

مصاحبه با فدریک فولون !

 سلام یه سرم زد برم با یکی از مجسمه های  فولون مصاحبه کنم دیروز ضبط صوتم را برداشتم و رفتم سراغ آقا فدریک federik  این اسم را خود    خدا بیامرز برای مجسمه اش گذاشته !

سلام خودت را برای خوانندگان وبلاگم معرفی کن =  سلام آقا هومن منو تو ایران همه میشناسند به هر صورت من اسمم فدریک هست این اسمی است که بابای خدا بیامرزم برام انتخاب کرده است .

چند سالته ؟ =  ۲۱ سالم است در موناکو بدنیا اومدم

گرمت نمیشه با این کلاه و پالتو؟   نه عادت کردم  مشکلی ندارم

چی میخونی؟   بامداد خمار  شب سراب را دیشب تموم کردم

در این نمایشگاه مردم زیاد به دیدارت میان؟   بله خیلی همه لطف دارند باهام عکس می گیرند .  

با برادرهات رابطه ات خوب است ؟   من با برادرهام مشکلی ندارم فقط گاهگداری شیطونی میکنند.

علم بهتر است یا ثروت؟    در این دوره زمونه ثروت !  علم کیلو چنده !   خودت با این همه تحصیلات هشتت گروی نهت بود در ایران در صورتی که ثروت داشتی دیگه از ایران بیرون نمی اومدی داداش .

رنگ عشق  چه رنگی است؟   قرمز 

میشه سرم رو بزارم رو پات کمی استراحت کنم؟   آره خوشحال هم میشم هومن عزیز . بابام خیلی تو رو دوست داشت همیشه می گفت پسر خوبی است

مرسی من هم بابات رو خیلی دوست داشتم هر کاری از دستم بر اومد براش تو ایران انجام دادم .

مرسی که وقتت رو بمن دادی . خواهش میکنم هومن جان !

 

 

 

 

نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 23:51 |  لینک ثابت  

دوشنبه دهم تیر 1387

ديدار دهقان فداکار و پليس

 در پست قبلی نگفتم  احتیاج به کمک داره !

دهقان فداكار در ديدار يك مأمور پليس‌راه فداكار گفت: فداكارترين فداكارها، پليس است.

به گزارش ايسنا، ريزعلي خواجوي (ازبرعلي)، همان دهقان فداكار كه شرح فداكاري او هنوز آذين‌بخش كتب درسي است، در ديدار با گروهبان يكم، مجتبي جعفرنيا، مأمور پليس‌راه فداكار در تشريح اقدام خود گفت: حدود 42 سال قبل زماني كه براي چراندن گوسفندها با دوستانم به نزديك ايستگاه راه‌آهن رفتم قصد داشتم با قطار به ميانه بروم، ولي مرا نبردند و بدين ترتيب تصميم گرفتم از مسير راه‌آهن خود را به ميانه برسانم.

وي با اشاره به اين كه در طول مسير دو تونل وجود دارد كه 18 متر با هم فاصله دارند، ادامه داد: هوا سرد بود و باران مي‌آمد، در حالي كه پياده در مسير راه‌آهن مي‌رفتم ناگهان مشاهده كردم كه يكي از اين تونل‌ها ريزش كرده و مسير راه‌آهن بسته شده است.

دهقان فداكار گفت: ابتدا فكر كردم اگر به چيزي دست بزنم مي‌گويند تو چه كاره‌اي؛ ولي بعد ديدم جان مسافران در خطر است. سراسيمه به سمت ايستگاه دويدم تا جلوي حركت قطار را بگيرم اما قطار حركت كرده بود. در همين حال فانوسي كه در دستم بود نيز خاموش شد اما ديدم هنوز كبريت دارم؛ كاپشنم را درآوردم و آتش زدم اما فايده‌اي نكرد و قطار همچنان در حال حركت بود. تفنگي كه در دستم بود را به سمت قطار گرفته و شليك كردم و حدود دو كيلومتر بعد ديدم كه قطار ايستاد.

وي ادامه داد: نگهبانان قطار از واگن‌ها پياده شدند و مرا به باد كتك گرفتند؛ هرچه به آنها گفتم چرا مي‌زنيد؟ من چه كار كردم؟ پاسخي نشنيدم. در همين حال رييس قطار پياده شد و جلوي كتك خوردن مرا گرفت.

به من گفت: اين چه كاري است كه مي‌كني؟
گفتم: بين دو تونل ريزش كوه داريم مي‌خواستم به شما اطلاع دهم.

پيش لكوموتيوران نشستم تا به نزديك محل ريزش رسيديم؛ آنها وقتي ديدند كه كوه ريزش كرده و من راست گفته بودم، از من تشكر كردند و بدين ترتيب ماجراي دهقان فداكار به پايان رسيد.

دهقان فداكار در عين حال در پايان اين ديدار تاكيد كرد: سه فداكار داريم، يكي كشاورز، ديگري معلم و سومي نيروي انتظامي؛ اما بيشترين فداكاري را در بين اين سه شغل نيروي انتظامي نشان مي‌دهد، چرا كه اگر ماموران نيروي انتظامي نباشند، امنيت براي فعاليت ساير فداكارها در كشور وجود ندارد.

به گزارش ايسنا، در اين ديدار، گروهبان يكم جعفرنيا، مأمور پليس‌راه فداكار نيز كه170 مسافر را در سرماي سخت دي ماه سال گذشته كه تعداد زيادي را گرفتار كولاك و برف كرده بود، كار خود را فداكاري ندانست و آن را جزو وظايف پليس عنوان كرد و در تشريح ماجراي كمك خود به هموطنان گفت: غروب پانزدهم دي ماه ماموريت پيدا كردم كه به گردنه «هي جيب» در جاده بويين زهرا – ساوه اعزام شوم. من كه راننده خودرو بودم همراه همكارم به منطقه رفتيم. از ابتداي شب مشخص بود كه كولاك بسيار شديدي در راه است. ما دستور داشتيم با ادامه روند بارش برف، جاده را ببنديم. نزديك صبح متوجه شديم كه ارتفاع برف به بيش از يك متر رسيده و تعداد زيادي كاميون پشت سر هم در جاده ايستاده بودند.

جعفرنيا ادامه داد: تصميم گرفتيم براي سركشي به مسافران، پياده به گشت زني بروم. وقتي به نخستين اتوبوس رسيدم متوجه شدم مسافران از سرما در حال يخ زدن هستند و حيوانات وحشي در اطراف اين خودروها پرسه مي‌زنند. از آنجايي كه به خاطر حمله گرگ‌ها، مسلح به سلاح بودم از مردم خواستم به من اعتماد كنند، چون آنها از ترس حيوانات درنده از ماشين‌ها خارج نمي‌شدند. به اين ترتيب همه آنها را به صف كردم و دنبال خودم به كانكس هلال احمر كشاندم. تمام مسافران اتوبوس‌ها به اين ترتيب از خطر يخ زدن در اتوبوس‌ در امان ماندند.

مأمور پليس‌راه فداكار ادامه داد:‌ ميان مسافران اشخاص مسني بودند كه نمي‌توانستند مسير برفي را پياده بروند، لذا تصميم گرفتم اول پيرزن‌ها و سپس پيرمردها را به دوش كشيده و مسير 700 متري تا كانكس را طي كنم، اين كار خيلي سخت بود؛ اما انجام شد.

به گفته جعفرنيا تعداد زيادي كاميون در جاده مانده بودند. از آنها خواستم به مقر پليس راه بيايند تا آذوقه‌اي برايشان فراهم شود كه بدين ترتيب بيش از 170 نفر توسط بنده از يخ‌زدگي نجات يافتند.

گروهبان جعفرنيا درباره احساس خود در آن روز برفي سخت گفت: با ديدن مردم در آن شرايط سخت مرتب از خدا مي‌خواستم به من توان دهد تا به ياري هموطنانم برسم و نمي‌دانم از كجا انرژي اين ياري در من ايجاد شد. خدا را بسيار شكر مي‌كنم.


در پايان اين ديدار فداكاران با هم عكس يادگاري گرفتند. به اميد اين كه همگان قدر اين فداكاران را بدانند.
 
نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 23:50 |  لینک ثابت  

دوشنبه دهم تیر 1387

هومن و گاوها

 در این عکس اگه تونستین من رو پیدا کنین  !

نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 23:31 |  لینک ثابت  

یکشنبه نهم تیر 1387

کتاب اول دبستان و قصه‌های این دوره و زمونه

 

دهقان فداكار پير شده و احتیاج به کمک داره،

در تهران مرغا هورمون خوردن خروس شدن،

 خروسا مامانی شدن برای مرغا عشوه میان و ناز میکنن، چوپان دروغگو عزيز شده و کلی طرفدار داره،

شنگول و منگول بزرگ شدن و گرگ شدن،

دارا و سارا رفتن فرانسه کبابی باز کردن،

كوكب خانم حوصله مهمون رونداره وجواب تلفن رونمیده، كبري موهاشو مش کرده و تصميم گرفته دماغشو عمل كنه،

روباه و كلاغ دستشون تو يه كاسست،

حسنك گوسفنداشوفروخته وپراید خریده مسافرکشی می‌کنه،

آرش كمانگير معتاد شده،

شيرين،خسرووفرهادروپيچونده وبادوست پسرش رفته اسكي،

رستم واسفندياراسباشونو فروختن و موتورخریدن ميرن كيف قاپي،

 راستي چي به سر ما اومده؟؟!!

پرسیدمش : از چه روچنین زار شدیم ؟

این جور به زندگی بدهکارشدیم؟

گفتا: سرشب خانه ما دزد زده 

ما ساعت هشت صبح بیدارشدیم !!!!

 


 

 

نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 23:58 |  لینک ثابت  

شنبه هشتم تیر 1387

شعری برای خودم

 

این چند بیت را برای خودم نوشتم   و برای  مظلومی خودم به خدا  دلم می سوزه  !   نمی دونم گاه گداری که دلم می گیره برم  پیش کی حرف هام بزنم !

          آرزوهای هومن شهبندی

صاحبدلان خدا را دل میرود به دستم                 حافظو فال گرفتم فالو نخونده بستم

من هومن شهبندی جوون ایرانیم                     تاجرم و تجارت نکرده  ورشکتم

خواستم برم بجنگم تیر و سپر نداشتم              خواستم برم برقصم قر به کمر نداشتم

خواستم  برای خودم مجلس ختم بگیرم            واسه حلوا  پختن  آرد و شکر نداشتم

میخوام برم سینما مشغول تمرین بشم             بلکه هنر پیشه ای سنگین و رنگین بشم

اگر چه قیافم  بیک ایمانوردیه                           میخوام که با رشوه دادن یکجوری فردین بشم

رفتم قاچاقچی بشم  اما سواد نداشتم             رفتم که کشیش بشم  روی زیاد نداشتم

خواستم به احضار روح یخورده پول در آرم           هیچ روحی حاضر نشد چون اعتقاد نداشتم

میخوام برم سر کار  اما لباس  ندارم                 کارم کجاس بیکارم اصلا حواس ندارم

در کوزه گذاشتم دیبلم نازنین رو                       واسه لیسانسم ولی کوزه ی  زا پاس ندارم

میخوام برم  دنبال کار عازم دنیا بشم                برم به خاور دور که دور از بلزیک باشم

کلفت فیلیپینی ما یک زمونی داشتیم              پیداش کنم یه مدت نوکر اونها بشم

میخوام  جهانگرد بشم کوله ساک ندارم            سه پایه   دوربین  فیلم کداک ندارم

میخوام برم  فرانسه  پاریس و خوب بگردم         ولیکن آشنایی جز سارکوزی ندارم

میوه فروش شدم من سیب و  خیار آوردم          با حساب ریاضی سود زیاد میبردم

آخر شب ضرر بود  پولها را که شمردم               کارد بخوره این شکم هی دونه دونه خوردم

دلم میخواد که یک روز رئیس  جمهور بشم       با رای مردم نشد با قدرت و زور بشم

از بیکاری حاضرم شاه بشم در ایران                کورش نشد اقلا امیر  تیمور بشم

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط هومن شهبندی -- در 9:31 |  لینک ثابت